بررسی تطبیقی مداخلات نظامی در یوگسلاوی و لیبی و چشمانداز تهاجم محور آمريكا-اسرائيل به جمهوري اسلامي ایران؛
در گذار از جنگهای کلاسیک قرن بیستم به نبردهای هوشمند، قدرت هوایی از پشتیبان یگانهای زمینی به ابزار مستقل برای دستیابی به اهداف استراتژیک تبدیل شده است. این تحول بر دکترینهایی استوار است که بدون نبردهای فرسایشی زمینی، اراده سیاسی دشمن را در هم میشکنند. محوریترین آن، مدل «پنج حلقه استراتژیک» سرهنگ آمريكايي جان واردن است. در اين مدل کشور رقیب به صورت سیستمی متحدالمرکز با رهبری در مرکز، سپس زیرساختهای حیاتی منابع تولیدی، جمعیت و نیروهای نظامی؛ قدرت هوایی با عبور از لایههای بیرونی، مستقیم به قلب سیستم (رهبری و زیرساخت) ضربه میزند تا فلج استراتژیک یا «قطع سر» رخ دهد و توان تصمیمگیری دشمن سلب شود.
یوگسلاوی ۱۹۹۹ و لیبی ۲۰۱۱: نمونههای کلیدی جنگ هوایی
جنگ کوزوو در سال ۱۹۹۹ با بمباران ۷۸ روزه یوگسلاوی توسط ناتو و مداخله لیبی در سال ۲۰۱۱ تحت قطعنامه ۱۹۷۳ شورای امنیت سازمان ملل، دو نمونه برجسته از پیروزی استراتژیک صرفاً از طریق قدرت هوایی هستند که اراده سیاسی رهبرانی چون اسلوبودان میلوشوویچ و قذافی را در هم شکستند. هر دو عملیات با فاز اولیه سرکوب پدافند هوایی آغاز شد؛ در یوگسلاوی با نابودی رادارها و جابهجایی مداوم سامانهها و در لیبی با انهدام سریع شبکه فرسوده پدافندی، سپس به حملات گسترده رسیدند که شامل بیش از هزار هواپیما و صدها موشک کروز تاماهاوک در یوگسلاوی و ۲۶ هزار پرواز جنگی به علاوه ۱۲۰ موشک کروز در فاز اولیه لیبی بود. شاخص مشترک این کیسها هدفگیری زیرساختهای دوگانه با کاربرد نظامی و غیرنظامی مانند نیروگاههای برق، پالایشگاههای نفت، پلهای استراتژیک بر رودخانه دانوب، بنادر، واحدهای زرهی و توپخانه و مراکز رسانهای به ویژه ساختمان رادیو و تلویزیون ملی صربستان به عنوان ماشین تبلیغات بود تا فشار روانی و اقتصادی بر جمعیت و نخبگان سیاسی افزایش یابد، بدون نیاز به حضور نیروهای زمینی خارجی و با تکیه بر جنگندههای پیشرفتهای چون رافال، میراژ و اف-۱۶ در لیبی. ناتو با تسلیحات هدایتشونده دقیق و پشتیبانی ماهوارهای از ارتفاع بالا عمل کرد تا تلفات خودی را به حداقل برساند، هرچند دقت ادعایی مانع کشته شدن صدها غیرنظامی در حوادثی مانند بمباران قطار مسافربری و سفارت چین در بلگراد نشد؛ یوگسلاوی به عقبنشینی از کوزوو و پذیرش نظارت ناتو انجامید، در حالی که لیبی سقوط سریع رژیم را به همراه آورد اما خلاء قدرت، جنگ داخلی و رشد تروریسم را رقم زد و ناتوانی قدرت هوایی در تثبیت اوضاع پس از نبرد را آشکار کرد. موفقیت هر دو به برتری تکنولوژیک و نابرابری نظامی وابسته بود، هرچند یوگسلاوی با تاکتیکهای نامتقارن مقاومت کرد اما زیرساختهای ثابتش کاملاً ویران شد.
شاخصها و نقاط مشترک در سازوکار جنگهای هوایی
با استخراج الگو از نمونههای یوگسلاوی و لیبی، حملات هوایی مدرن معمولاً اين 4 فاز را به همراه دارد:
- فاز اول: سرکوب پدافند هوایی (SEAD)
حملات هوايي با اين فاز آغاز میشود تا برتری مطلق هوایی کسب شود و هواپیماها بدون ریسک سرنگونی به عمق خاک دشمن نفوذ کنند؛ این فاز با موشکهای ضد رادار و جنگ الکترونیک ادامه مییابد تا کور شدن رادارهای دشمن.
- فاز دوم: ضربه به فرماندهی و کنترل (C2)
در فاز دوم، هدف قرار میگیرد، شامل دکلهای مخابراتی، مراکز رادیو-تلویزیون و ستادهای ارتباطی برای قطع پیوند رهبری با نیروهای میدانی و ایجاد هرجومرج اطلاعاتی.
- فاز سوم: تخريب زيرساختهاي حياتي
در فاز سوم، تخریب زیرساختهای حیاتی الگوی اصلی و گستردهترین بخش حملات است که با شدت بیشتری نسبت به فازهای دیگر پیگیری میشود؛ در این فاز، نیروگاههای برق (مانند ۱۱ مورد از ۲۰ نیروگاه اصلی عراق در جنگ خلیج فارس)، پالایشگاههای نفت و پتروشیمی، پلهای استراتژیک (مانند دانوب در یوگسلاوی)، بنادر کلیدی، پستهای برق، سدها، خطوط انتقال سوخت و حتی مراکز داده مدرن هدف قرار میگیرند تا شوک اقتصادی، روانی و سیستمیک ایجاد شود. مثلاً ظرفيت تولید برق را نسبت به قبل از جنگ کاهش دهد، سیستم آب و فاضلاب را فلج کند و زنجیره تأمین انرژی را قطع نماید، که این حملات تا فلج کامل سیستم و برانگیختن جمعیت علیه رژیم ادامه مییابد بدون نیاز به نابودی کامل ارتش. این فاز اغلب با تسلیحات دقیق و موشکهای کروز برای ضربههای مکرر به اهداف دوگانه (نظامی-غیرنظامی) اجرا میشود و میتواند هفتهها یا ماهها (مانند ۷۸ روز یوگسلاوی) طول بکشد تا فشار حداکثری بر جامعه وارد شود.
- فاز چهارم: پشتيباني از نيروهاي نيابتي
در نهایت در فاز چهارم، پشتیبانی از نیروهای نیابتی با حملات دقیق به واحدهای زرهی/توپخانه دشمن (مانند لیبی) انجام میشود، درحالیکه حملات هوایی تا تحقق اهداف استراتژیک (تغییر رژیم یا عقبنشینی) تداوم مییابد.
ایران؛ هدفی متفاوت با تابآوری بالاتر و چالشهاي پدافندي
تحلیلگران نظامی آمریکا و اسرائیل با مطالعه تجربیات یوگسلاوی و لیبی، دکترین مشابهی را برای تقابل با ایران مدنظر قرار دادهاند، اما با در نظر گرفتن تفاوتهای ساختاری عمیق؛ ایران برخلاف لیبی یا یوگسلاوی، یک «دولت مقاوم» با سیستمهای مقابله با شورش، وفاداری، عمق راهبردی و ساختارهای امنیتی و نظامی نهادینه شده است که با یک ضربه اولیه به لایه رهبری فرو نمیپاشد و دکترین کلاسیک واردن بهتنهایی ممکن است بهدلیل پایداری سیستم با شکست مواجه شود. در شرایط جنگ جاری، الگوی حملات آمریکا و اسرائیل نه تنها بر مراکز تصمیمگیری، بلکه بر زیرساختهای انرژی، پلها، پستهای برق و بنادر برای ایجاد شوک سیستمی تمرکز دارد و استراتژی فعلی را میتوان «فشار هواییِ چندلایه» نامید که لایههای میانی و زیرساختهای حیاتی را بهعنوان اهداف فشار سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و عملیاتی در نظر میگیرد.
برخلاف یوگسلاوی که پدافند هوایی خود را خاموش نگه میداشت و تنها با طعمههای فریبدهنده مانند تانکهای پلاستیکی و سوزاندن لاستیک در کنار پلها تلاش میکرد ناتو را گمراه کند – هرچند زیرساختهای ثابت آن کاملاً منهدم شد – ایران با شبکه پدافندی یکپارچهتر، پیشرفتهتر و بومی، محاسبات هزینه-فایده دشمن را به چالش میکشد و با الگوبرداری از آن تجربیات، به پنهانسازی گسترده، ستادهای نظامی در تونلهای عمیق و پراکندگی انبار سوخت و تجهیزات روی آورده تا در برابر دکترین فلجسازی استراتژیک مقاوم بماند. بررسی تحولات روزهای اخیر نشان میدهد آمریکا و اسرائیل از همان سازوکار یوگسلاوی (حمله به پلها، زیرساختهای انرژی، پستهای برق و بنادر) برای شوک سیستمی استفاده میکنند، اما تکرار این الگو در ایران لزوماً به همان نتیجه نمیرسد زیرا ظرفیت تابآوری، پراکندگی هدفها و توان جایگزینی بهمراتب بیشتر است؛ بنابراین، حتی اگر حملات خسارات قابلتوجهی وارد کنند، تبدیل آن به فروپاشی سیاسی و امنیتی بسیار پیچیدهتر خواهد بود و سازوکار جنگهای هوایی، هرچند در تخریب سیستم کارآمد است، در بازسازی یا ایجاد نظم سیاسی پایدار کاملاً ناتوان میماند.
جمعبندی و توصیههای سیاستی
الگوی نبردهای هوایی در عصر حاضر، بر منطق فلجسازی ساختاری استوار است. متجاوزان با توالیِ مشخصی شامل خنثیسازی سامانههای دفاعی، قطع شریانهای ارتباطی و تخریب تأسیسات دوگانه، تلاش میکنند اراده تصمیمگیری حریف را از کار انداخته و بستر فروپاشی داخلی یا تغییر رژیم را مهیا کنند. با این حال، مرور کارزارهای یوگسلاوی و لیبی گواه آن است که برتری مطلق در آسمان، هرگز تضمینکننده ثبات سیاسی در پساجنگ نیست و اغلب به خلاء قدرت و بیثباتیهای فرسایشی منتهی میشود.
در برابر ایران، تکرار این نسخه با چالشهای جدی روبهروست. برخلاف اهداف پیشین، جمهوری اسلامی ايران از عمق راهبردی، ساختارهای امنیتی درهمتنیده و ظرفیتهای دفاع نامتقارن بهره میبرد که مانع از فروپاشی سریع با ضربات اولیه میشود. بهرهگیری از تجربیات دفاعی بلگراد – نظیر انتقال مراکز فرماندهی به اعماق زمین، پراکندهسازی ذخایر انرژی و تجهیزات، طراحی شبکههای برق پشتیبان و استقرار سازههای فریبنده – میتواند آسیبپذیریها را بهطور چشمگیری کاهش دهد. اما تابآوری محض، بهتنهایی ضامن پیروزی نیست.
بر اين اساس بهطور خلاصه توصیههای ذيل پيشنهاد ميگردد:
- عملیات سنگین علیه شریانهای حیاتی دشمن: هدفگیری دقیق تأسیسات نفتی، شبکههای برق، منابع آب و بنادر تجاری کشورهای همسو با متجاوزان و رژیم صهیونیستی برای ایجاد تخریب گسترده، مختل کردن معادله هزینه-فایده و وادار کردن دشمن به توقف یا تجدیدنظر.
- تلفیق سه رکن کلیدی برای برتری: پایداری زیرساختی، فریب عملیاتی و پاسخ کوبنده به مراکز حیاتی دشمن برای حفظ انسجام داخلی، تداوم تابآوری و تحمیل بهای سنگین، تا الگوی فلجسازی به بنبست راهبردی تبدیل شود.
در نهایت، برتری در جنگهای هوایی مدرن، نه صرفاً در میزان ویرانیهای فیزیکی، که در توانایی حفظ انسجام داخلی، تداوم تابآوری ساختاری و تحمیل بهای سنگین بر مهاجم تعریف میشود. ایران با تلفیق این رویکردها، میتواند معادله نبرد را به نفع خود دگرگون سازد.
منتشر شده در: خبرگزاری ایرنا




