نه ملک یک جریان، نه گروگان یک روایت

ChatGPT Image Jun 9, 2026, 02_52_08 PM
پرینت

سال‌هاست که سیاست داخلی ما، خواسته یا ناخواسته، به وضعیت تعلیق رانده شده است؛ تعلیقی نه رسمی و اعلام‌شده، بلکه خزنده و تدریجی. نهادها با کم و کاست برقرار بوده‌اند، انتخابات (هر چند در هر دوره محدودتر و با مشارکت پایین‌تر) برگزار شده، مجالس و شوراها شکل گرفته‌اند، اما در لایه‌ای عمیق‌تر، شنیدن و گفت‌وگو به تعویق افتاده است. ما در سال‌های اخیر به سیاستی عادت کرده‌ایم که بیشتر واکنشی است تا طراحی‌شده؛ بیشتر مدیریتِ پس‌لرزه‌هاست تا پیش‌بینی زلزله. شرایطی که در آن تصمیم‌ها اغلب زمانی گرفته می‌شوند که بحران به پشت در رسیده باشد، نه زمانی که هنوز می‌شد مسیر را اصلاح کرد. نهادهای سیاسی ما، در بسیاری از موارد، تهدید را تنها زمانی بازمی‌شناسند که صدای کوبیدن آن بر در به گوش رسیده باشد. اندیشه‌ورزان، سیاست‌پژوهان و تصمیم‌گیران نیز اغلب زمانی گرد یک میز جمع می‌شوند و به فکر چاره واقعی می‌افتند که خطر بالفعل شده است؛ و زمانی به طرح پرسش‌هایی-هرچند ضروری- از بحران‌ها می‌پردازند که بحران در یک قدمی است و پیامدهای آن آشکار شده است. وضعیتی که توجه به این نکته را به ما یادآور می‌شود که سیاست‌گذاری در زمان بحران، جایگزین سیاست‌گذاری برای پیشگیری از بحران نیست.

در این میان، جامعه در قالب تجربه‌ای متفاوت زیسته است. وقتی مطالبه‌ای مطرح شده، به بحران‌ها و عوامل بیرونی حواله داده شده است.وقتی اعتراضی شکل گرفته، برخوردی صرفاً امنیتی دیده. وقتی از کشتار  گسترده هجدهم و نوزدهم دی سخن گفته شده، از برخی پاسخ شنیده که؛ کشتاری در کار نبوده است. وقتی یکی اربعین گرفته و دیگری بر جنازه عزیزش رقصیده و هر دو متهم شده‌اند به بی دردی، دو روایت متضاد در یک جغرافیا هم‌زمان تنفس کرده‌اند، بی‌آنکه پلی میانشان زده شود. این تعلیق، پیش از آنکه تعلیق رقابت سیاسی باشد، تعلیقِ به‌رسمیت‌شناختنِ رنجِ دیگری و در مقام بعدی، به رسیمت نشناختن دیگری است.

اما با این همه بنظر نگارنده، بر سر یک چیز توافق داریم: ایران.

ایرانِ حزب‌اللهی و ایرانِ سکولار، ایرانِ معترض و ایرانِ مدافع وضع موجود، تفاوت‌های فاحشی با هم دارند. در روایت تاریخ، در تعریف عدالت، در تصور آینده. اما ایران به ما هو ایران مهم است. یکپارچگی‌اش، قابلیت زیست‌پذیری‌اش، امکان رفاه و بهزیستی مردمش. این سرزمین خانه ماست؛ با تمام ترک‌های دیوارش، با تمام شکاف‌های سقفش.اگر نمی‌گذارند یا نمی‌شود که در سطح بین‌المللی به توافقی روشن دست یابیم، توافق اصلی‌تر را فراموش نکنیم.

به این ترتیب سیاست داخلی و سیاست‌ورزی در سایه جنگ، اگر قرار است معنایی داشته باشد، باید از همین نقطه آغاز کند؛ از بازگشت به ایران به عنوان توافقی مطلوب برای همه ایرانیان و به عنوان خانه‌ی مشترک. خانه‌ای که اگر بیگانه در آن جولان دهد، هیچ‌کدام از ما برنده نخواهیم بود. تجربه کشورهایی که به میدان رقابت قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی بدل شدند،- همچون وضعیت سوریه و لیبی- نشان می‌دهد که فروپاشی حاکمیت ملی، حتی اگر با شعار رهایی آغاز شود، اغلب به بی‌قدرتی عمیق‌تر و وابستگی گسترده‌تر مردم می‌انجامد.

اما دشمن، تنها به معنای تهدید خارجی نیست. دشمن می‌تواند همان فرسایش تدریجی سرمایه اجتماعی باشد. همان بی‌اعتمادی‌ که ما را از هم جدا می‌کند و همان کاستن از سوژگی‌مان در فرآیند ساختن و اصلاح کشور. همان لحظه‌ای که می‌گوییم «به من چه»، «بگذار این‌ها بروند، بعدش تصمیم می‌گیریم» یا «خانه من را که نمی‌زنند». امروز که برخی از جمعیت دیاسپورا و فرزندان و نوادگان خاندان پهلوی برای نابودی این خانه کف می‌زنند و از دشمن ویرانگر برای ویران کردن آن التماس و تشکر می‌کنند، باید حواسمان بیشتر جمع این خانه و سرزمین باشد که  اگر درون خانه -که متعلق به همه ما ایرانی‌هاست- از هم گسسته باشیم، بیرون خانه نیازی به تلاش چندانی برای نفوذ و قصدش بر ویرانی کشور ندارد.

این‌جا پرسش «چه باید کرد؟» دوباره به ذهن بازمی‌گردد؛ حتی اگر باور داشته باشیم که کسی صدایمان را نمی‌شنود. حتی اگر تجربیات پیشین به ما آموخته باشد که گفت‌وگو اغلب نتیجه‌بخش نیست و مردم نقشی در اصلاح و تغییر مسیر ندارند. مهم است که همچنان بپرسیم. مهم است که در دل خشم، در دل اختلاف، کنار هم بمانیم. با تمام وجود.

پرسش چه باید کرد در سطح سیاست عمومی به چه معناست؟

نخست، بازگشت از تعلیق به مشارکت. در شرایط موجود، بیش از هر زمان دیگری به مشارکت واقعی نیروهای سیاسی و اجتماعی نیاز داریم. نه مشارکت تزئینی و نمادین. باید جریان‌های مختلف چه در جبهه منتقدین و  چه در جبهه مدافعین در چارچوبی مشخص برای دفاع از ایران به رسمیت شناخته شوند. حذف و طرد در چنین لحظه‌ای، فقط دامنه نارضایتی را زیرزمینی‌تر می‌کند.

دوم، بازتعریف هنجارهای سیاست در زمان جنگ. سیاستمداران باید خودمهاری نشان دهند؛ رقابت‌های جناحی را فروبنشانند؛ از بهره‌برداری کوتاه‌مدت از بحران بپرهیزند. اما این خودمهاری نباید به خاموشی کامل نظارت و پرسشگری بینجامد. مجلس، رسانه‌ها، و نهادهای مدنی حتی در شرایط اضطراری، باید حداقلی از شفافیت و پاسخگویی را حفظ کنند. حفظ یکپارچکی ملی، لزوماً به معنای انحلال سیاست در دولت نیست، بلکه به معنای تنظیم قواعد رقابت در شرایط خاص است.

سوم، باید از سیاست نمادینِ تهی عبور کنیم. مسئله امروز دیگر حضورهای نمایشی یا بیانیه‌های تکراری درباره «وحدت» نیست. آنچه می‌تواند معادله را تغییر دهد، بازتعریف قرارداد سیاسی است: شفافیت در تصمیم‌های کلان، تقسیم عادلانه بار بحران، و به‌رسمیت‌شناختن تکثر واقعی جامعه. این‌ها شعار نیست؛ پیش‌شرط امنیت پایدار است. امنیتی که اگر تنها بر سخت‌افزار نظامی استوار باشد و بر نرم‌افزار اعتماد و سرمایه اجتماعی همه مردم ایران تکیه نکند، در درازمدت حتماً و قطعاً فرسوده خواهد شد.

باید بپذیریم که ایران نه ملک یک جریان است و نه گروگان یک روایت. ایران، خانه مشترک ماست. اگر این خانه تضعیف شود، هیچ‌کدام از ما در بیرون از آن خانه‌ای امن‌تر نخواهیم یافت. ممکن است امروز از هم خشمگین باشیم و رنج سالها دیده نشدن در خاطر ما باشد، ممکن است روایت‌های‌مان از گذشته و آینده متضاد باشد؛ اما در یک چیز مشترکیم: اگر ایران بی‌ثبات شود، همه بی‌قدرت‌تر خواهیم شد. دشمن‌شناسی، در این معنا، یعنی توافق بر سر این اصل که حفظ یکپارچگی و زیست‌پذیری ایران مقدم بر هر رقابت سیاسی است. اما این حفظ، تنها با سرکوب اختلاف ممکن نیست؛ با مدیریت و به‌رسمیت‌شناختن آن ممکن است. و در نهایت، شاید مهم‌تر از هر نسخه و راهکار، این باشد که جرأت کنیم همچنان بپرسیم «چه باید کرد؟» نه از سر ساده‌لوحی، نه با توهم اینکه پاسخی فوری و نجات‌بخش در راه است، بلکه از سر مسئولیت.

باید با رنج فراوان دیده نشدن و شنیده نشدن در طول‌ سالها، با رنج از بین رفتن جان فرزندان ایران عزیز، همچنان بپرسیم «چه باید کرد؟» پرسشی که حتی در مقام طرح‌ نیز سهمگین و فرساینده می‌نماید.

منتشر شده در: خبرگزاری فارس