از کی‌یف تا تهران؛ مولفه‌های راهبردی تاب‌آوری در زمانه جنگ

01
پرینت

سیدمحمدرضا دادگستر، پژوهشگر ارشد گروه تنظیم‌گری اندیشکده حکمرانی شریف در یادداشتی نوشته است:

وقوع جنگ رمضان در ادامه جنگ 12روزه، جامعه ایرانی را در معرض مخاطره‌های مختلف قرار داده است. جنگ آهنگ عادی زندگی را بر هم می‌زند و بقا یافتن را بدل به اولویت اول شهروندان می‌کند. این احساسی بوده است که شهروندان اوکراینی نیز از زمان تهاجم روسیه به این کشور از 2022 به این سو با آن مواجه بوده‌اند. مرور تجربه اوکراین می‌تواند سرنخ‌های قابل‌تاملی برای سیاستگذار ایرانی، ضمن توجه به تفاوت‌های دو کشور، به همراه داشته باشد که اجتماع شهروندان درباره جنگ چگونه می‌اندیشند؛ فارغ از مباحث نظامی، خود را به‌مثابه عضوی از یک ملت واحد چگونه در جریان جنگ جانمایی می‌کنند و چه ظرفیت‌هایی از مشارکت عمومی در حل مسائل پیشامده را فعال می‌کنند. به بیان دیگر، تاب‌آوری این کالبد پویای جمعی در زمانه جنگ در چه وضعیتی قرار دارد.

برخلاف بلایای طبیعی یا بحران‌های کوتاه‌مدت، جنگ اوکراین یک وضعیت اضطراری دائمی با ویژگی‌های منحصربه‌فردی بوده است: بیش از 18 درصد خاک در اشغال دشمن، ده‌ها هزار کشته غیرنظامی، اختلال عمدی در زنجیره‌های تأمین انرژی و مواد غذایی، و حملات سایبری همزمان با بمباران‌های فیزیکی. با این حال، جامعه اوکراین نه تنها فرو نپاشید، بلکه در بسیاری از زمینه‌ها از خود تاب‌آوری شگفت‌آوری نشان داد. آنچه این تاب‌آوری را توضیح می‌دهد، صرفاً روحیه ملی یا منش جمعی نیست، بلکه مجموعه‌ای از سازوکارهای عینی و قابل سیاست‌گذاری است. درک این سازوکارها برای هر کشوری که خود را در معرض تهدید جنگی می‌بیند، یک الزام امنیت ملی به شمار می‌رود.

نخستین مؤلفه‌ای که در اوکراین خود را به عنوان یک عامل تعیین‌کننده نشان داد، هویت مدنی تثبیت‌شده بود. داده‌های جامعه‌شناختی حکایت از آن دارد که پس از شروع جنگ، احساس افتخار به نمادهای ملی اوکراین به‌طور چشمگیری افزایش یافت؛ به طوری که افتخار به پرچم ملی از ۲۶ درصد در سال ۲۰۱۱ به ۷۵ درصد در سال ۲۰۲۳ رسید و هویت مدنی بر هویت‌های محلی یا قومی با نسبتی نزدیک به هشتاد درصد غلبه پیدا کرد. این یافته یک نکته اساسی را روشن می‌کند: جنگ می‌تواند به عنوان یک شوک وحدت‌بخش عمل کند، اما تنها در صورتی که پیش از آن، زمینه‌های حداقلی از هویت مشترک از طریق آموزش، رسانه، نمادهای دولتی و روایت‌های تاریخی بازتولید شده باشد. جوامعی که پیش از بحران دچار شکاف‌های عمیق هویتی یا قومیتی هستند، نمی‌توانند بر روی همبستگی لحظه آخری حساب باز کنند. بنابراین، سرمایه‌گذاری مستمر بر ساخت هویت مدنی فراگیر، نه یک مسئله فرهنگی، بلکه یک وظیفه راهبردی برای نهادهای امنیتی و برنامه‌ریزی دفاعی است.

دومین مؤلفه کلیدی، نقش بی‌بدیل شبکه‌های غیررسمی در سطح محلی بود. در حالی که تصور رایج بر این است که در شرایط بحران، مردم به نهادهای رسمی دولتی پناه می‌برند، تجربه اوکراین خلاف این را نشان داد. بیش از 56 درصد از مردم اطلاعات مربوط به کمک‌رسانی، مسیرهای امن، دسترسی به دارو و غذا را از طریق خویشاوندان، دوستان و همسایگان به دست آوردند، در حالی که وب‌سایت‌های دولت مرکزی تنها منبع اطلاعاتی برای حدود 33 درصد از پاسخ‌گویان بود. حتی مهم‌تر از آن، جوامع کوچک‌تر مانند محله‌ها و شهرک‌های کوچک، تاب‌آوری جمعی به مراتب بالاتری از کلان‌شهرها نشان دادند. این یافته یک پیام سیاستی صریح دارد: اتکای صرف به برنامه‌های متمرکز دولتی برای مدیریت بحران، یک خطای راهبردی است. به جای آن، سیاست‌گذاران باید پیش از وقوع جنگ، سرمایه‌گذاری گسترده‌ای بر انسجام در سطح محله، شوراهای محلی منتخب و تقویت شبکه‌های همسایگی انجام دهند. حکمرانی غیرمتمرکز و تفویض اختیار واقعی به جوامع محلی، اگر در دوره صلح یک گزینه اختیاری برای سیاستگذاران باشد که باید با ایده حکمرانی تمرکزگرا رقابت کند، در دوره جنگ یک ضرورت عملیاتی برای بقای جامعه زیر بمباران‌ها و محاصره‌هاست.

سومین مؤلفه، ظرفیت خیره‌کننده خودسازماندهی و سازوکارهای داوطلبی اوکراینی‌ها است. داده‌ها نشان می‌دهند که 86 درصد از اوکراینی‌ها در سال اول جنگ به نحوی در کار خیریه مشارکت داشتند، در حالی که این رقم تنها پنج درصد در سال پیش از جنگ بود. 62 درصد از مردم فعالیت عمومی خود را افزایش دادند و سازمان‌های مردم‌نهاد در چابکی و سرعت واکنش، از دولت‌های محلی و مرکزی پیشی گرفتند. اما تجربه اوکراین همچنین نشان داد که این ظرفیت شگفت‌انگیز، تحلیل‌رفتنی است. با گذشت زمان، به دلیل خستگی روانی، کاهش منابع مالی خانوارها و نبود پشتوانه نهادی، حجم کمک‌های داوطلبانه کاهش یافت. مهم‌تر آنکه جامعه مدنی اوکراین با وجود امتیاز بالای 83 درصد در ظرفیت سازمانی و 85 درصد در ظرفیت منابع انسانی، در ظرفیت مالی نمره‌ای تنها 53 درصدی کسب کرد. این بدان معناست که موج اولیه داوطلبی بدون حمایت مالی پایدار و سازوکارهای نهادی پشتیبان، محکوم به فرسایش است. این امر حکایت از آن دارد که در دوره پیش از بحران باید صندوق‌های محلی تاب‌آوری با منابع اختصاصی از بودجه ملی ایجاد شود، رویه‌های حقوقی برای مشارکت داوطلبان در امدادرسانی (از جمله دسترسی به تأسیسات خصوصی در شرایط اضطراری) تدوین گردد، و آموزش‌های پایه امدادی در سطح عمومی فراگیر شود.

چهارمین مؤلفه، موضوع اعتماد به نهادهاست که تصویری پیچیده و دوگانه از خود نشان می‌دهد. از یک سو، اعتماد به نیروهای مسلح اوکراین با 96 درصد و به سازمان‌های داوطلب با 88 درصد، در سطحی بی‌سابقه بود. از سوی دیگر، تنها 47 درصد از مردم احساس می‌کردند که می‌توانند بر تصمیمات جامعه محلی خود تأثیر بگذارند. این شکاف میان اعتماد به نهادهای اجرایی و احساس مشارکت در تصمیم‌گیری یک موقعیت مستعد آسیب جدی است. دولت محلی در اوکراین به عنوان تأثیرگذارترین ذی‌نفع در مدیریت بحران شناخته شد، اما این تأثیر لزوماً با شفافیت و پاسخگویی همراه نبود. به عبارت دیگر، مردم ناچار بودند به نهادهای محلی اعتماد کنند، اما در عین حال از فرآیندهای تصمیم‌گیری کنار گذاشته شده بودند. این وضعیت در کوتاه‌مدت قابل‌تحمل است، اما در جنگ‌های طولانی‌مدت که نیاز به مشارکت مستمر مردمی حیاتی است، به عاملی تضعیف‌کننده تبدیل می‌شود. درس سیاستی آن است که بایستی حتی در شرایط حکومت نظامی و فشار جنگی، کانال‌های حداقلی برای مشارکت مردمی در تصمیم‌گیری‌های محلی حفظ و نهادینه شود.

پنجمین مؤلفه، الگوی همکاری میان سه ضلع دولت، جامعه مدنی و بخش خصوصی است. تجربه اوکراین نشان داد که بالاترین کیفیت همکاری میان جامعه مدنی و بخش خصوصی و نیز میان دولت محلی و دولت مرکزی برقرار بود، در حالی که همکاری میان جامعه مدنی و دولت مرکزی با چالش جدی مواجه بود و بیش از 58 درصد ارزیابی‌ها نسبت به آن منفی بود. مهم‌تر آنکه بیشتر این همکاری‌ها غیررسمی و وابسته به شبکه‌های شخصی باقی ماند و سازوکارهای نهادی برای تداوم آنها وجود نداشت. کارشناسان اوکراینی سه مانع اصلی را شناسایی کرده‌اند: عدم اعتماد میان ذی‌نفعان، موانع بوروکراتیک و فقدان کانال‌های نهادی ارتباطی، و تمرکزگرایی تصمیم‌گیری در سطح دولت مرکزی که در شرایط حکومت نظامی تشدید شده است. در مقابل، جوامعی که پیش از جنگ ساختارهای همکاری منظمی داشتند، عملکرد به مراتب بهتری از خود نشان دادند. این یافته به صراحت حکایت از آن دارد که منتظر ماندن تا شروع جنگ برای ایجاد هماهنگی میان نهادهای مختلف، یک اشتباه جبران‌ناپذیر است. پیش از بحران باید سکوهای هماهنگی نهادی با نقش‌های مشخص و رویه‌های اجرایی روشن برای هر سه ضلع طراحی و به صورت دوره‌ای آزمایش شوند.

آخرین مؤلفه اما نه کم‌اهمیت‌ترین، نقش یادگیری از بحران‌های پیشین و حافظه اجتماعی است. تاب‌آوری اوکراین از صفر در سال ۲۰۲۲ به وجود نیامد، بلکه ریشه در تجارب تلخ تاریخی داشت: قحطی بزرگ (هولودومور)، فاجعه چرنوبیل، جنگ‌های جهانی، جنگ ترکیبی روسیه از سال ۲۰۱۴ و پاندمی کرونا. این تجارب نوعی آمادگی نهفته در جامعه ایجاد کرده بودند.در عین حال، 80 درصد از جوامع محلی خود را برای جنگ تمام‌عیار سال ۲۰۲۲ آماده نمی‌دانستند. این تناقض ظاهری نشان می‌دهد که حافظه اجتماعی به تنهایی کافی نیست، زیرا تهدیدات جدید مانند جنگ پهپادی، حملات گسترده سایبری یا اشغال طولانی‌مدت، ممکن است شباهت کافی با تجارب پیشین نداشته باشند. بنابراین، سیاست‌گذاران باید میان دو ضرورت تعادل برقرار کنند: از یک سو، مستندسازی نظام‌مند درس‌های آموخته‌شده از هر بحران و بازتولید آن در قالب آموزش‌های عمومی و مانورهای منظم، و از سوی دیگر، طراحی سناریوهای بدبینانه و نوآورانه برای تهدیداتی که هنوز تجربه‌ای از آنها وجود ندارد. مانورهای مبتنی بر سناریوهای جنگی با به‌روزرسانی سالانه، جایگزین تکیه صرف بر خاطرات جمعی می‌شوند.

در کنار این مؤلفه‌ها، چهار عامل تضعیف‌کننده اصلی در تجربه اوکراینی تاب‌آوری در زمانه جنگ را می‌توان شناسایی کرد که هر سیاست‌گذاری باید از آ‌نها پرهیز کند. نخست، تمرکزگرایی و انعطاف‌ناپذیری نهادی است که باعث شد قوانین و مقررات ملی همواره با تأخیر از رویه‌های خلاقانه محلی دنبال شوند و شکاف میان سیاست و عمل را افزایش دهند. دوم، خستگی روانی و تحلیل منابع داوطلبانه در جنگ‌های طولانی که بدون برنامه‌های چرخشی برای تجدید نیرو و بازتوزیع منابع، اجتناب‌ناپذیر است. سوم، شکاف‌های سیاسی و اجتماعی پیش از جنگ که می‌توانند اثر وحدت‌بخش همبستگی دور پرچم را در کمتر از یک ماه خنثی کنند و چهارم، کمبود شفافیت و مشارکت در برنامه‌ریزی راهبردی که در اوکراین به شکل ناآگاهی 67 درصدی ذی‌نفعان محلی از برنامه ملی بازسازی و عدم مشارکت 80 درصدی آنان در تدوین این برنامه بروز پیدا کرد.

تجربه اوکراین به روشنی نشان می‌دهد که تاب‌آوری جامعه در جنگ یک فرایند پویا و چندلایه است که سال‌ها پیش از شروع بحران باید ساخته شود. مهم‌ترین سرمایه یک کشور در جنگ، نه فقط تسلیحات و تجهیزات نظامی، بلکه انسجام مدنی، شبکه‌های محلی، ظرفیت خودسازماندهی مردم و نهادهای پاسخگو و منعطف است. بر این اساس، توصیه‌های نهایی این یادداشت به ترتیب اولویت عبارتند از: ایجاد نظام پایش مستمر تاب‌آوری با شاخص‌های مشخصی مانند احساس خطر، اعتماد اجتماعی و میزان مشارکت داوطلبانه؛ سرمایه‌گذاری گسترده بر حکمرانی محلی غیرمتمرکز و توانمندسازی شوراهای محله‌ای پیش از بحران؛ طراحی سازوکارهای مالی پایدار برای سازمان‌های داوطلب و جامعه مدنی که وابستگی آن‌ها به کمک‌های خارجی را کاهش دهد؛ تدوین الگوریتم‌های عملی برای سناریوهای جنگی مختلف مانند اشغال، محاصره، تخلیه یا حملات سایبری با مشارکت مستقیم ذی‌نفعان محلی؛ آموزش همگانی مهارت‌های پایه امدادی از طریق شبکه‌های محلی نه فقط رسانه‌های ملی؛ و در نهایت، شفافیت در ارتباطات بحران با استفاده از کانال‌های متنوع و قابل اعتماد. کشوری که این مؤلفه‌ها را پیش از جنگ نهادینه کند، حتی در برابر دشمنی با برتری نظامی فاحش، هزینه بقا و مقاومت را به سطحی خواهد رساند که ادامه تجاوز را برای طرف مقابل غیرممکن می‌سازد.

منتشر شده در: خبرگزاری فارس