حدیثه ربیعی، مدیر مرکز مطالعات پارلمان اندیشکده حکمرانی شریف، در یادداشتی تحلیلی در مورد صلح امروز و امکان وقوع ناصلحهای آینده در جامعه ایران نوشته است:
مقدمه
در بسیاری از تحلیلهای کلاسیک، صلح بهعنوان نقطه مقابل جنگ فهم میشود؛ اما تجربه جوامع معاصر، بهویژه جوامعی که در معرض بحرانهای مزمن، تهدیدهای بیرونی یا تنشهای درونی قرار دارند، نشان میدهد که این تقابل ساده برای تحلیلی جامع کفایت نخواهد کرد.
با این حال، لازم است از همان ابتدا بهطور دقیق روشن شود که مراد نگارنده این یادداشت از مفهوم«صلح»، صلحْ نه در معنای متعارف آن در ادبیات روابط بینالملل میان دولتها، بلکه صلح درونی در سطح جامعه است؛ یعنی نوعی وضعیت و ظرفیت اجتماعی در درون یک جامعه مفروض که به کیفیت روابط میان افراد، گروهها، شبکههای اجتماعی، و نهادهای غیررسمی و رسمی اشاره دارد. در فهم جلوههای صلح در جامعه ایران، توجه به آنچه نعمتالله فاضلی از آن با عنوان «صلح ایرانی» یاد میکند نیز، اهمیت ویژهای دارد. فاضلی صلح را نه صرفاً نتیجه ترتیبات رسمی یا توافقهای سیاسی، بلکه کیفیتی فرهنگی در زیست روزمره جامعه میداند؛ نوعی مهارت تاریخی برای ادامه دادن زندگی مشترک در دل تنشها. به باور او، جامعه ایرانی در لایههای خرد زندگی ــ در مناسبات خانوادگی، همسایگی، آیینهای مهماننوازی، سنتهای میانجیگری، زبان نرم گفتوگو و حتی شوخطبعی اجتماعی ــ شبکهای از رفتارها و هنجارها ساخته که کارکرد آن کاستن از تنش و حفظ امکان همزیستی است. این شبکه نامرئی، در لحظههای بحران خود را آشکار میکند: زمانی که جامعه، پیش از آنکه به خشونت فروغلتد، میکوشد پیوندهای انسانی را حفظ کند و راههایی برای تحمل دیگری بیابد. از این منظر، صلح نه محصول توافقات سیاسی-حقوقی بین المللی میان دولتها، بلکه یک پدیده عمیقاً جامعهشناختی است که در بطن زندگی روزمره، الگوهای تعامل، و نظمهای هنجاری تولید و بازتولید میشود.
البته شایان ذکر است که در این بستر نیز صلحْ اغلب بهعنوان «وضعیت پایدار نظم اجتماعی» تصور میشود؛ گویی جامعه در نقطهای به تعادل میرسد و از آن پس، خشونت تنها بهمثابه یک استثنا در حاشیه نظم رخ میدهد. اما اگر جامعه ایران را در بستر تاریخی و تجربی چند دهه اخیر بنگریم، این فرض سادهانگارانه بهتدریج فرو میریزد. آنچه در واقعیت اجتماعی جامعه ایران دیده میشود، نه یک صلح تثبیتشده و نهادینه، بلکه نوعی نوسان مداوم میان انسجام و واگرایی، میان همبستگی و شکاف، و میان آرامش و تنشهای پنهان است.
در این معنا، صلح در جامعه ایران کمتر به یک «وضعیت نهایی» شباهت دارد و بیشتر به یک تعلیق موقت خشونت در دل ساختارهای اجتماعی ناپایدار و در حال تغییر، شبیه است. البته این تعلیق هم، الزاماً به معنای نبود تعارض نیست؛ بلکه به معنای مهار نسبی آن، جابهجایی آن به لایههای زیرین و پنهانتر، یا مدیریت آن از طریق سازوکارهای رسمی و غیررسمی است. لذا اگر به تجربه تاریخی چند دهه اخیر ایران بنگریم، میتوانیم مجموعهای از جلوههای ناصلحِ اجتماعی را بیابیم که نه بهصورت خشونت فراگیر، بلکه بهصورت انباشت تدریجی شکافها و تنشها ظاهر شدهاند. از یک سو، دورههایی از اعتراضات اجتماعی در مقاطع مختلف، نشانههایی از فعال شدن گسلهای اقتصادی، نسلی و ارزشی را آشکار کردهاند؛ شکافهایی که پوشانده نشده و به شکلهای جدیدی بازتولید شدهاند. از سوی دیگر، روندهای فرسایش اعتماد اجتماعی، کاهش سرمایه اجتماعی در برخی لایهها، و قطبیشدن تدریجی جامعه، نشان میدهد که تعارضها در بهترین حالت اغلب از سطح آشکار به سطح زیرین منتقل شدهاند، نه اینکه اساساً رفع شده باشند.
در کنار این مسئله، میتوان به نوعی تجربه همزمان همبستگی و واگرایی اشاره کرد: در واقع در لحظات بحران یا تهدید، اشکالی از همدلی، کمک متقابل و انسجام اجتماعی در جامعه ایران فعال شدهاست که نشاندهنده ظرفیتهای درونی جامعه برای تولید صلح بودهاند. اما در همان حال، با فروکش کردن شرایط اضطراری، بسیاری از شکافهای ساختاری دوباره خود را بازنمایی کردهاند. این چرخه رفتوبرگشتی، نشان از آن دارد که صلحْ در بطن جامعه ایران، فرآیندی ناپایدار است.
از این منظر، آنچه صلح را در جامعه ایران به یک وضعیت تثبیتشده تبدیل نمیکند، نه فقدان کامل نظم، بلکه ناتمام بودن فرآیند حل تعارضهای اجتماعی در سطوح مختلف اقتصادی، فرهنگی و نهادی است. تعارضاتی که گاه در قالب نارضایتیهای پراکنده، گاه در قالب شکافهای اجتماعی، نسلی یا سبکهای زندگی متفاوت، و گاه در قالب بیاعتمادیهای تدریجی نسبت به سازوکارهای سیاسی و حتی سازوکارهای هر چند ضعیفِ اجتماعی خود را نشان میدهند.
بنابراین، میتوان گفت صلح در زمینه جامعه ایران، بیشتر به یک «آرامش موقتی» شباهت دارد تا یک ثبات نهادی کامل؛ آرامشی که در آن، بخش مهمی از تنشها نه حذف، بلکه مدیریت و تعلیق میشوند. همین ویژگی است که جامعه را بهجای یک وضعیت نهایی و باثبات، به یک وضعیت گذار دائمی تبدیل میکند: گذار میان اشکال مختلف همبستگی و ناصلح.بدین سبب، صلح امروز در معنای جامعهشناختی آن، نه باید بهعنوان یک دستاورد نهایی، بلکه بهمثابه یک میدان گذار میان دو آینده ممکن در درون جامعه فهم شود: آیندهای مبتنی بر تعمیق صلح مثبت اجتماعی، یا آیندهای گرفتار بازتولید ناصلحهای درونی و انباشته.
بر این اساس پرسش بنیادین این یادداشت که ذهن نگارنده را به خود مشغول داشته آن است که: آیا صلح امروز، زمینهساز صلحِ پایدار فرداست یا صرفاً لحظهای از آرامش پیش از بازگشت به ناصلحهای ساختاری؟ در راستای پاسخ به این پرسش، متن پیش رو تلاش میکند نشان دهد که جلوههای صلحْ در زمانه بحران، همزمان حامل ظرفیتهای رهاییبخش و خطرهای ساختاری هستند.
صلح مثبت/ صلح منفی
برای فهم دقیق وضعیت صلح در جوامع مختلف و بطور خاص جامعه ایران، نخست باید از تصور صلح بهمثابه «وضعیت تثبیتشده» فاصله گرفت و آن را در قالب یک طیف پویا از روابط اجتماعی فهم کرد. در این مسیر، تمایز کلاسیک یوهان گالتونگ[1] میان «صلح منفی» و «صلح مثبت»، نقطه آغاز نظری مهمی به شمار میآید. در این تمایز، صلح منفی به معنای فقدان خشونت مستقیم است؛ یعنی وضعیتی که در آن جنگ، درگیری آشکار یا خشونت فیزیکی گسترده، حضور ندارد. در مقابل، صلح مثبت به سطحی عمیقتر از نظم اجتماعی اشاره دارد که در آن نهتنها خشونت مستقیم مهار شده، بلکه خشونت ساختاری نیز کاهش یافته و سازوکارهای تولید عدالت، برابری نسبی و امکان حل پایدار تعارضات در جامعه نهادینه شدهاند.
اما نکته مهم در انتقال این چارچوب به زمینه جامعه ایران آن است که فاصله میان این دو سطح از صلح، در عمل بهصورت یک شکاف تجربی و نه صرفاً نظری ظاهر میشود. در بسیاری از مقاطع تاریخی، جامعه در سطحی از «عدم خشونت آشکار» قرار گرفته است، اما این وضعیت الزاماً به معنای تحقق صلح مثبت در کشور نبوده است. از این منظر، آنچه در تجربه تاریخ اجتماعی ایران بهعنوان «صلح» ادراک میشود، در بسیاری از موارد به یک وضعیت میانی شباهت دارد: نه فروپاشی نظم و گسترش خشونت، و نه تحقق کامل عدالت و اعتماد اجتماعی. این وضعیت میانی را میتوان بهطور دقیقتر بهعنوان تعلیق موقت خشونت در دل ساختارهای اجتماعی ناپایدار صورتبندی کرد؛ تعلیقی که در آن تعارضها حذف نمیشوند، بلکه یا به سطح نهادی منتقل میشوند، یا در لایههای اجتماعی و فرهنگی انباشته میگردند، تا در مقاطع خاص دوباره به سطح آشکار بازگردند.
در همین نقطه است که پیوند این بحث با مقدمه روشن میشود: اگر صلح در جامعه ایران نه یک وضعیت نهایی بلکه یک تعلیق پویا باشد، آنگاه باید پرسید این تعلیق بر چه نوعی از ساختار اجتماعی استوار است و چه نوعی از پایداری را تولید میکند. در بسیاری از موارد، میتوان گفت این تعلیق بر نوعی ثبات بدون عدالت بنا شده است؛ یعنی وضعیتی که در آن کنترل نسبی تنشها برقرار است، اما با فروکش کردن دوران بحران و تنش، سازوکارهای تولیدکننده آن تنشها بهطور کامل اصلاح یا بازسازی نمیشوند. این «ثبات بدون عدالت» ویژگی دوگانهای دارد. از یک سو، امکان استمرار نظم اجتماعی، کاهش خشونت آشکار و حفظ حداقلی از قابلزیست بودن زندگی جمعی را برای مقطع زمانی محدودی فراهم میکند. اما از سوی دیگر، به دلیل باقیماندن شکافهای ساختاری، اعم از شکافهای اقتصادی، نسلی، فرهنگی یا نهادی، در بلندمدت میتواند به انباشت نارضایتیها و تعارضهای پنهان منجر شود. در چنین شرایطی، صلح نه بهعنوان یک دستاورد پایدار، بلکه بهعنوان یک وقفه اجتماعی قابلبازگشت عمل میکند؛ وقفهای که در آن خشونت مهار میشود، اما زمینههای تولید آن همچنان فعال باقی میمانند.در واقع، اگر این تحلیل را به زبان نظریه گالتونگ بازگردانیم، میتوان گفت بسیاری از وضعیتهای بهظاهر آرام اجتماعی در چنین جوامعی، بیشتر در سطح صلح منفی قرار دارند تا صلح مثبت. یعنی جامعه از خشونت مستقیم فاصله گرفته، اما هنوز به سطحی از عدالت ساختاری و ظرفیت نهادی برای حل پایدار تعارضها دست نیافته است.
از اینجا، پیوند طبیعی با بخشهای بعدی تحلیل مشخص میشود: اگر صلحْ در سطح صلح منفیِ نسبتاً پایدار اما ناتمام باقی بماند، آنگاه باید سازوکارهایی را بررسی کرد که این وضعیت را ممکن میسازند یا آن را بازتولید میکنند. اینجاست که مفاهیمی مانند «امنیتیشدن»، «همبستگی اضطراری»، «سرمایه اجتماعی» و «قطبی شدن» وارد تحلیل میشوند؛ زیرا هر یک از این مفاهیم، به بخشی از منطق درونی همین تعلیق موقت خشونت و عدم دستیابی به صلح پایدار درونی در جامعه ایرانی اشاره دارند.
امنیتی شدن و همبستگی اضطراری در جامعه ایران: صلح در سایه تهدید و بازآرایی موقت «ما»
در امتداد چارچوبی که صلح را نه یک وضعیت تثبیتشده، بلکه نوعی تعلیق موقت خشونت در دل ساختارهای ناپایدار اجتماعی تعریف میکند، یکی از کلیدیترین سازوکارهای تولید این تعلیق در جوامع معاصر، فرآیند «امنیتیشدن» است. در ادبیات بری بوزان[2] و مکتب کپنهاگ، امنیتیشدن زمانی رخ میدهد که یک مسئله از سطح امر عادی اجتماعی خارج شده و بهعنوان «تهدیدی وجودی» بازنمایی میشود؛ تهدیدی که برای مواجهه با آن، اقدامات فوقالعاده و بسیج منابع اجتماعی و سیاسی توجیهپذیر میگردد. در چنین لحظاتی، جامعه وارد وضعیت خاصی از بازچینش درونی میشود: مرزهای «درون/بیرون» سختتر میشوند، حساسیت نسبت به تهدید افزایش مییابد، و مهمتر از همه، شکافهایی که در شرایط عادی در سطح گفتوگوهای اجتماعی، سیاسی یا فرهنگی فعال هستند، بهطور موقت به حاشیه رانده میشوند. اما نکته اینجاست که این وضعیت نه به معنای حل این شکافها، بلکه به معنای تعلیق آنها در برابر یک تهدید مشترک است.
در تجربه جامعه ایران در دوره کنونی تنش و درگیری در جنگ با ایالات متحده و رژیم اسرائیل، میتوان بهوضوح نشانههایی از این نوع بازآرایی اجتماعی را مشاهده کرد. به این ترتیب بخشهایی از جامعه که در شرایط عادی حامل اختلافات هویتی، سیاسی یا ارزشی بودند، جامعهای که در نزدیکترین فاصلخ زمانی، تجربه وقایع هجدهم و نوزدهم دی ماه ۱۴۰۴ را از سر گذرانده، در مواجهه با ادراک یک تهدید بیرونی، در سطحی از همگرایی اضطراری قرار گرفته است. اما به زعم نگارنده، این همگرایی را باید نه به معنای رفع و رجوع کامل شکافها، بلکه به معنای فعال شدن نوعی «حداقل مشترک از ما بودن» فهمید؛ حداقلی که در آن، تفاوتها موقتاً در سایه یک ادراک مشترک از خطر قرار گرفته است. در واقع جامعه با ادراک مشترک از خطر تصمیم بر تغییر موقت اولویتهایش و حرکت به سوی نوعی انسجام گرفته است. با این حال، آنچه این همبستگی و انسجام را در چارچوب صلح امروز جامعه ایران پیچیده میکند، ماهیت دوگانه و ناپایدار آن است. از یک سو، این همبستگی اضطراری نشاندهنده وجود ظرفیتهای واقعی برای بازتولید پیوندهای اجتماعی است؛ ظرفیتهایی که در شرایط بحران فعال میشوند و امکان نوعی بازتعریف «ما» را فراهم میکنند. اما از سوی دیگر، همین همبستگی بهدلیل آنکه بر پایه تهدید بیرونی و نه بر پایه حل درونی تعارضات شکل گرفته، ماهیتی شکننده دارد. بر این اساس به محض تغییر شدت تهدید یا جابهجایی آن، ممکن است جامعه دوباره با بازگشت شکافهایی مواجه میشود که در دوره همبستگی صرفاً به تعلیق درآمده بودند. به بیان دیگر، بحران بیرونی به جامعه اجازه میدهد که بهجای مواجهه ساختاری با برخی شکافهای درونی، آنها را به تعویق بیندازد. این تعویق، اگرچه در کوتاهمدت به کاهش تنشهای آشکار کمک میکند، اما در بلندمدت میتواند به انباشت تعارضهای حلنشده منجر شود. از این منظر، صلحی که در چنین شرایطی شکل میگیرد، بیش از آنکه محصول یک توافق اجتماعی درونی باشد، نتیجه یک همراستایی موقت در برابر تهدید بیرونی است. این همراستایی، هرچند واقعی و قابل مشاهده است، اما به دلیل عدم تبدیل شدن به نهادهای پایدار اعتماد، گفتوگو و عدالت اجتماعی، نمیتواند بهتنهایی ضامن صلح مثبت در معنای گالتونگی آن باشد.
بنابراین، در پیوند با مقدمه این یادداشت، میتوان گفت صلح در جامعه ایران در چنین شرایطی، دقیقاً در مرز میان دو منطق قرار دارد: منطق همبستگی اضطراری که انسجام را در لحظه بحران تولید میکند، و منطق تعلیق تعارض که مانع از حل ریشهای شکافها میشود. همین دوگانگی است که صلح را به یک وضعیت ناپایدار تبدیل میکند؛ وضعیتی که در آن، جامعه همزمان در حال تجربه «نزدیکی اجتماعی» و «فاصله ساختاری» است.
رسانه، فضای عمومی و تولید ناصلحها در جامعه: همزیستی همزمان جلوههای صلح و ناصلح
رسانه، بهویژه در قالب نهادهای رسمی، یکی از اصلیترین میدانهایی است که در آن صلح و ناصلح بهطور همزمان تولید، بازنمایی و بازتوزیع میشوند. در تجربه معاصر جامعه ایران، آنچه در سطح رسانه ملی و بهویژه صداوسیما رخ داده، صرفاً تغییر در سیاستهای برنامهسازی یا سبک پوشش خبری نیست؛ بلکه جابهجایی تدریجی از موقعیت یک «رسانه ملی جامعهمحور» به سمت «رسانهای نهادی-دولتی با مخاطب محدودتر و روایتهای کمتر چندصدا» است. این جابهجایی، به معنای تضعیف تدریجی نقش رسانه رسمی در مقام میدان عمومی مشترک است؛ میدانی که پیشتر (دستکم در سطح ادعا) میتوانست محل تلاقی روایتهای گوناگون و بازتابدهنده تنوع واقعی جامعه باشد، اما امروز بیش از هر چیز به بلندگوی یک روایت خاص تقلیل یافته است. پیامد این تحول، چیزی فراتر از کاهش جذابیت یا ریزش مخاطب است: با کاهش امکان چندصدایی، ظرفیت رسانه برای تولید اعتماد عمومی، ایفای نقش میانجی در گفتوگوی اجتماعی و ساختن زبان مشترک میان گروههای مختلف بهشدت تضعیف شده است؛ در نتیجه، رسانه ملی بهجای آنکه نقطه کانونی شکلگیری افق مشترک ادراکی باشد، به یکی از چندین منبع روایت رقیب تبدیل شده است.
این تحول، اثر خود را در سطح اعتماد عمومی بهروشنی نشان داده است. بخشی از جامعه، رسانه رسمی را کمتر از گذشته معتبر میداند و در مواردی، رسانههای فراملی یا برونمرزی را نهفقط جذابتر، بلکه حتی قابل اتکاتر برای فهم واقعیت اجتماعی تلقی میکند. این وضعیت را نمیتوان صرفاً با مفاهیم سادهای مانند «رقابت رسانهای» توضیح داد؛ مسئله اصلی، تغییر در «مرجعیت روایی» است. جامعه دیگر در یک میدان روایی واحد زندگی نمیکند؛ بلکه با شبکهای از میدانهای موازی و گاه متعارض مواجه است که هر یک مدعی ارائه «حقیقت» درباره وضعیت جامعهاند. این چندپارگی روایی، به معنای آن است که افراد و گروهها، جهان اجتماعی خود را از خلال قابهای معنایی متفاوت و بعضاً ضدهم تجربه میکنند. در چنین فضایی، پدیدهای که میتوان آن را «جایگزینی ادراکی» نامید، شکل میگیرد: به این معنا که بخشهایی از جامعه، برای تفسیر رویدادها و فهم موقعیت خود، آگاهانه یا ناخودآگاه از رسانه ملی به سمت رسانههای بیرونی جابهجا میشوند. رسانههای برونمرزی ـ فارغ از ارزیابی ارزشی یا سیاسی محتوای آنها ـ در مقام آلترناتیو روایی ظاهر میشوند؛ آلترناتیوی که دقیقاً در شکاف میان «تجربه زیسته» مردم و «روایت رسمی» از واقعیت، امکان تثبیت پیدا میکند.
از منظر صلح اجتماعی، این جابهجایی هشداری است درباره تضعیف زیرساختهای نمادین صلح در جامعه. صلح اجتماعی، نیازمند حداقلی از «افق مشترک ادراکی» است؛ افقی که در آن، حتی اگر اختلاف نظرها شدید باشد، همه طرفها بر سر برخی دادههای پایهای درباره واقعیت، نوع مسائل و چارچوبهای گفتوگو توافق نسبی داشته باشند. وقتی جامعه در معرض چندین روایت بهشدت متفاوت و متعارض از واقعیت قرار میگیرد و در عین حال سازوکار مؤثری برای گفتوگوی میان این روایتها وجود ندارد، شاهد شکلگیری «جزایر معنایی منفک» خواهیم بود؛ یعنی فضاهایی که در آن هر گروه، جهان را بر اساس مجموعهای خاص از دادهها، ارزشها و تفاسیر دیده و فهم میکند و دیگر گروهها را نه بهعنوان «دیگری قابل گفتوگو»، بلکه بهمثابه حاملان روایتهایی رقیب، نادرست یا حتی تهدیدآمیز تلقی میکند.
در چنین وضعیتی، رسانه ملی از موقعیت بالقوه خود بهعنوان «فضای عمومی مشترک» فاصله میگیرد و به یکی از چند روایت موجود تنزل مییابد؛ روایتی که اغلب در وضعیت تدافعی و رقابتی نسبت به دیگر رسانهها قرار دارد و بخشهایی از جامعه نیز آن را نه بهعنوان مرجع بیطرف، بلکه بهعنوان بازیگری ذینفع میبینند. این تغییر موقعیت، بهطور مستقیم بر ظرفیت جامعه برای تولید صلح پایدار اثر میگذارد؛ زیرا هرچه رسانه رسمی از جامعه و نیروهای اجتماعی مختلف فاصله بگیرد، میدان برای استقرار روایتهای بدیل ـ از جمله رسانههایی مانند ایراناینترنشنال ـ گستردهتر میشود. رشد مخاطب این رسانهها را از این جهت نمیتوان و نباید صرفاً با تکنیکهای رسانهای توضیح داد بلکه این رشد، نشانهای از یک خلأ نهادی در ساختار رسانهای داخلی است.
بهبیان دیگر، جامعهای که نتوانسته است تکثر روایی را در درون خود و در قالب نهادهای رسانهای قابل اعتماد مدیریت کند، بهتدریج شاهد انتقال این تکثر به بیرون از خود شده است. در این نقطه است که پیوند مسئله رسانه با مسئله صلح آشکار میشود: رسانه، بهویژه رسانه ملی، در سطح جامعهشناختی نه فقط ابزار اطلاعرسانی، بلکه یکی از مهمترین سازوکارهای تولید یا فرسایش «اعتماد عمومی» است؛ و اعتماد، مطابق ادبیات سرمایه اجتماعی، یکی از ستونهای اصلی هر نظم اجتماعی صلحآمیز است.
از این منظر، مسئله رسانه در ایران را نمیتوان در سطحی تکنیکی، ارتباطی یا صرفاً مدیریتی تقلیل داد. آنچه در اینجا در معرض تهدید است، «زیرساخت نمادین صلح» در جامعه است. هرقدر رسانه ملی از زبان جامعه، از شنیدن صداهای متکثر و از بازتاب واقعیت پیچیدهتر فاصله بگیرد، به همان اندازه در تولید ناصلحهای آینده سهیم خواهد بود؛ ناصلحهایی که نه لزوماً در قالب تعارضهای خشونتآمیز، بلکه در شکل فرسایش اعتماد، تشدید شکافهای ادراکی و تعمیق بیگانگی میان دولت و جامعه بروز میکنند. از همین رو، باید پذیرفت که رسانه نه در حاشیه، بلکه در متن و مرکز فرآیند تولید آینده صلح یا ناصلح در جامعه ایران قرار دارد؛ آیندهای که بهشدت وابسته به این است که آیا رسانه ملی میتواند بار دیگر به میدان مشترک گفتوگوی اجتماعی بازگردد یا در مقام یکی از چند روایت متعارض، بهطور ساختاری بخشی از مشکل باقی خواهد ماند، نه بخشی از راهحل.
گردهمایی ۶۰ روزه: یک وضعیت اجتماعی کم سابقه
تجمعات و گردهمایی نزدیک به شصتروزه که از شروع جنگ تحمیلی سوم در کشور آغاز شده است را میتوان یکی از کمسابقهترین وضعیتهای اجتماعی ایران در دهههای گذشته دانست؛ وضعیتی که بهدلیل امتداد زمانی، تنوع لایههای اجتماعی و وقوع در متن یک فضای جنگی-امنیتی، به پدیدهای منحصر بهفرد بدل شده است. آنچه در این دوره رخ داده، نه صرفاً یک واکنش احساسی یا موج مقطعی اعتراضات، بلکه نوعی «حضور ممتد جامعه در عرصه عمومی» است که بیآنکه بهطور کامل فروکش کند یا در قالبهای نهادی و گفتوگویی تثبیت شود، همچنان در سطح اجتماع شناور مانده است. این وضعیت نشان از آن دارد که جامعه ایران وارد مرحلهای از نوعی کنشگری مستمر شده است؛ مرحلهای که در آن تحرک اجتماعی از نهادسازی اجتماعی پیشی گرفته و جامعه را در یک حالت تعلیق بین فرصت و خطر قرار داده است: موقعیتی که در آن بخشی از جامعه نه رو به سوی فرسایش و انفعال دارد و نه قادر است در مسیر ثبات، گفتگو و سازوکارهای نهامند حرکن کند.
در دل این تجمعات و گردهماییها، لایههایی از امید و ظرفیت صلح اجتماعی قابل مشاهده است؛ لایههایی که بهرغم شرایط سخت جنگی که جامعه از سر گذرانده است و بار شدید امنیتی، همچنان در قالب حضور شبانه، همصداییهای پراکنده، همدلیهای نسلی و جلوههایی از حمایت اجتماعی ، هویتی یا اخلاقی خود را نشان میدهند. این حضور ممتد، نخست از امکان کنش جمعی در جامعه ایران حکایت میکند؛ از اینکه جامعه هنوز توان آن را دارد که از سکوت و انفعال عبور کند و از خلال حضور جسمانی و نمادین، مسائل خود را ـ هرچند گاه مبهم و نامنسجم ـ در فضای عمومی طرح کند. از منظر اجتماعی، همین توانِ حضور، یکی از مهمترین نشانههای زنده بودن میدان اجتماعی است و میتواند بهعنوان رگهای از صلح درونیشده و ظرفیت خودمهاری شهروندان در لحظات بحرانی تعبیر شود.
در کنار این ظرفیتها، این تجمعات همچنین نوعی آگاهی ساختاری ـ هرچند پراکنده و چندلایه ـ را به نمایش گذاشتهاند؛ آگاهی نسبت به مسائل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، هویتی و اخلاقی که سالها در زیر پوست شهر انباشته شده بود و اکنون در فضای عمومی فرصت بروز یافته است. اگر این آگاهی بتواند در قالبهای نهادی ترجمه شود، میتواند بنیانی برای آیندهای پویا و کارآمد باشد. اما اگر چنین ترجمهای رخ ندهد، همین ظرفیت بالقوه، بهتدریج به انرژی سرگردان و بار اجتماعی انباشته بدل خواهد شد.
در عین حال، در سوی دیگر این صحنه، سایههای ناصلح آینده نیز قابل مشاهده است؛ سایههایی که گاه از دل همین تجمعات سربرمیآورند و اگر به دقت دیده نشوند، میتوانند در سالهای آینده به گسلهای عمیقتر اجتماعی بدل شوند. نخستین خطر، فرسایش تدریجی افق مشترک معنایی است. وقتی کنش جمعی ادامه مییابد اما راهی برای ورود به سازوکارهای اصلاحگرانه یا گفتوگوی ساختاری پیدا نمیکند، بهتدریج از حالت «کنش معطوف به مطالبه» به «تکرار بیسرانجام» تبدیل میشود؛ تکراری که در نهایت خستگی اجتماعی میآفریند و توان گفتوگوی جمعی را فرسوده میسازد. در چنین وضعیتی، حتی صداهایی که مشروعیت اجتماعی دارند، ممکن است به دلیل فرسودگی فضای عمومی، قدرت اثرگذاری خود را از دست بدهند.
خطر دوم، در هم تنیدگی معنایی کنش جمعی با تصلّب هویتی و پیامدهای آن برای انسجام اجتماعی، در سطح جامعه و چشمانداز آتی آن، بهمثابه یکی از جدیترین مخاطراتی است که تجمعات جاری را تهدید میکند. در شرایطی که یک جنبش اجتماعی یا پدیده کنش جمعی در جامعه شکل میگیرد، شعارها، نمادها، و حتی شیوههای بصری و زبانیِ حضور، ابزارهای اولیهای برای برقراری ارتباط، بیان مطالبات، و جلب همراهی طیفهای گوناگون اجتماعی محسوب میشوند. این عناصر، در حالت ایدهآل، نقش «زبان مشترک» را ایفا میکنند که قادر است طیف وسیعی از افراد با تجارب، انگیزهها و دیدگاههای متفاوت را گرد هم آورد. اما هنگامی که این عناصر، بهتدریج، از کارکرد اصلی خود فاصله گرفته و به مرزهای هویتی سخت و غیرقابل نفوذ بدل میشوند، مکانیسمهای گفتوگو و تعامل میان گروههای مختلف اجتماعی دچار اختلال جدی میگردد. این «تصلّب هویتی» فرایندی است که طی آن، هویتهای جمعی به جای آنکه در بستری پویا و تعاملی تعریف شوند، در قالب «ما» در برابر «دیگری» شکل میگیرند و در نهایت، به بازتولید فاصلههای اجتماعی و به ایجاد شکافهای عمیق میان گروههای مختلف جامعه میانجامد.در چنین حالتی، تجمعات و نمادها و شعارهای بکارگرفته شده در آنها دیگر قادر به جذب طیفهای خاکستری یا میانهرو جامعه نیستند، بلکه صرفاً به تقویت همبستگی درونگروهی (in-group solidarity) کمک میکنند و در مقابل، به انسداد ارتباط و افزایش سوءظن نسبت به گروههای خارج از دایرهی خودی (out-group) دامن میزنند.پیامدهای این تصلّب هویتی را میتوان در سطوح مختلف تحلیل کرد:
- کاهش ظرفیت اجماع و ائتلاف: هنگامی که عناصر هویتی به جای ابزار ارتباط، به سلاح تمایز و تفرقه تبدیل میشوند، شکلدهی به ائتلافهای گسترده برای دستیابی به اهداف مشترک، بسیار دشوار میگردد. هرگونه تلاش برای جلب همراهی گروههای دیگر، با این پرسش مواجه میشود که آیا پیوستن به این جبهه، به معنای «مصالحه هویتی» یا «پذیرش هویت دیگری» تلقی نخواهد شد؟ این منطق «همه یا هیچ»، مانع اصلی شکلگیری اتحادهای استراتژیک و پایداری میشود که برای تحقق تغییرات اجتماعی عمیق، حیاتی هستند.
- شکاف در «فضای عمومی» و کاهش «سرمایه اجتماعی»: فضای عمومی، بستری حیاتی برای تبادل ایدهها، شکلدهی به افکار عمومی و تقویت حس مشترک شهروندی است. وقتی این فضا توسط خطوط تفکیکی هویتی شکسته و تکهتکه شود، توانایی جامعه برای بحث و گفتگو درباره مسائل کلان، حلوفصل اختلافات و شکلدهی به راهحلهای جمعی بهشدت تضعیف میگردد. این امر، بهنوبه خود، منجر به کاهش «سرمایه اجتماعی»؛ یعنی شبکههای اعتماد، هنجارهای متقابل و حس تعلق مشترک میشود که پایههای هر جامعهی سالم و پویا را تشکیل میدهند.
- زمینهسازی برای «تعارضهای آتی»: همانطور که اشاره شد، این فاصلههای هویتی که در ابتدا ممکن است صرفاً در سطح زبان و نماد ظاهر شوند، با گذشت زمان میتوانند به ریشههای عمیقتری از بیاعتمادی و خصومت تبدیل گردند. این «خطوط تفکیکی»، در مواجهه با بحرانهای آتی یا تحریکات بیرونی، بهراحتی قابلیت فعالسازی یافته و جامعه را به سمت تقابلهای جدیتر سوق دهند. این نوع قطبیشدن، در بلندمدت، میتواند حتی بر ساختارهای نهادی و فرآیندهای دموکراتیک تأثیر منفی گذاشته و ثبات اجتماعی را به مخاطره اندازد.
- فرسایش «ظرفیت نرم» کنش جمعی: کنش جمعی، در مؤثرترین شکل خود، نیازمند حفظ «ظرفیت و توان نرم» خود برای جذب و همراهی است. تصلّب هویتی، این پتانسیل را با خشونت نمادین و موضعگیریهای قاطعانه جایگزین میکند؛ موضعگیریهایی که شاید در کوتاهمدت، وفاداری درونگروهی را تقویت کنند، اما در بلندمدت، دامنه تأثیرگذاری و مشروعیت کنش جمعی را محدود میسازند. این امر، میتواند منجر به انزوای نسبی جنبش و کاهش توانایی آن برای تأثیرگذاری بر سیاست عمومی و افکار عمومی گستردهتر شود.
بنابراین، مدیریت «قطبیشدن » و تلاش برای حفظ «زبان مشترک» در بستر کنش جمعی، ضرورتی استراتژیک برای حفظ انسجام اجتماعی و تضمین امکان شکلگیری همبستگیهای پایدار و سازنده و در نهایت صلحْ در آینده ایران محسوب میشود. نادیده گرفتن این خطر، یعنی سپردن جامعه به مسیری که در آن، «ما» و «آنها» به دو قطب ازهمگسیخته تبدیل شده و امکان هرگونه گفتوگوی معنادار و رفع تعارض، بهتدریج رنگ میبازد.
جمع بندی
بنظر میرسد صلحی که امروز در جامعه ایران تجربه میکنیم، بیش از آنکه حاکی از وضعیت ثبات پایدار باشد، تعلیقی موقتی میان تنشهاست؛ صلحی که بر بقایای حلنشده شکافهای اقتصادی، نسلی، فرهنگی و نهادی بنا شده و بیشتر به صلح منفی شباهت دارد تا صلح مثبت. با اینحال بنظر ظرفیتهای تاریخی ما برای همزیستی ـ آنچه از آن با عنوان «صلح جامعه ایرانی» یاد کردم ـ همچنان زندهاند و در لحظات بحران خود را نشان میدهند، اما این ظرفیتها زیر فشار فرسایش اعتماد، چندپارگی روایی و تصلّب هویتی بهشدت آسیبپذیر هستند. همبستگیای که در سایه تهدیدهای بیرونی شکل میگیرد، گرچه در لحظه کارآمد است، اما ناپایدار و شکننده است؛ زیرا شکافهای درونی را تعلیق میکند، نه حل. رسانهای که از جامعه فاصله گرفته و زبان مشترک را از دست داده نیز این ناپایداری را تشدید میکند و زیرساخت نمادین صلح را سستتر میسازد. تجمعات و گردهماییهای اخیر نیز در دل خود هم نشانه امیدند و هم نشانه خطر: امید از آنرو که جامعه هنوز توان کنش جمعی و همدلی دارد، و خطر از آنجا که نبود مسیرهای نهادی و تصلّب هویتی میتواند این انرژی را به نارضایتی انباشته و قطبیشدن بیشتر بدل کند.
در نهایت، میتوان گفت صلح امروز ما نه مقصد، بلکه نقطهای میانی است؛ پلی باریک میان آیندهای که میتواند به سوی صلح مثبت حرکت کند و آیندهای که ممکن است ناصلحهای انباشته را بازتولید کند. سرنوشت این گذار، وابسته به این است که آیا میتوانیم اعتماد، گفتوگو و زبان مشترک را بازسازی کنیم یا خیر.
[1] Galtung, J. (1969). Violence, peace, and peace research. Journal of Peace Research, 6(3), 167–191
[2] Buzan, B., Weaver, O., & de Wilde, J. (1998). Security: A new framework for analysis. Lynne Rienner Publishers.




حدیثه ربیعی 