پوپولیسم اقتدارگرایانه؛ کارخانه جنگ افروزی و بی ثباتی در نظم جهانی معاصر

19
پرینت

حدیثه ربیعی، مدیر مرکز مطالعات پارلمان اندیشکده حکمرانی شریف، در یادداشتی نوشته است:

در دهه‌های پایانی قرن بیستم، نظریه‌پردازانی چون رونالد اینگلهارت استدلال می‌کردند که جهان در مسیر نوعی «انقلاب خاموش» قرار گرفته است؛ گذاری تدریجی از ارزش‌های مادی، همچون امنیت اقتصادی و بقا، به سوی ارزش‌های پسا‌مادی نظیر خودشکوفایی، تساهل فرهنگی و جهان‌وطنی. با این حال، همان‌گونه که اینگلهارت و پیپا نوریس در اثر متأخر خود ، واکنش فرهنگی: ترامپ، برگزیت و پوپولیسم اقتدارگرا[1]، نشان می‌دهند، این پیشروی لیبرال نه تنها خطی و بدون مقاومت نبوده، بلکه با نوعی «واکنش فرهنگی» قدرتمند مواجه شده است. این واکنش، که در قالب خیزش پوپولیسم اقتدارگرا بروز یافته، نه تنها توازن قدرت در بسیاری از دموکراسی‌های معاصر را دگرگون کرده، بلکه پیامدهایی مهم برای منطق ثبات و صلح در نظام بین‌الملل نیز به همراه داشته است. با این حال، فهم پیوند میان پوپولیسم و نظم بین‌الملل مستلزم نگاهی چندلایه است. پوپولیسم را نمی‌توان صرفاً یک ایدئولوژی منسجم یا برنامه سیاسی مشخص دانست؛ بلکه باید آن را نوعی «منطق سیاسی» تلقی کرد که روابط میان مردم، نخبگان و «دیگران» را در قالب یک دوگانه بنیادین بازتعریف می‌کند. این بازتعریف هنگامی که به عرصه سیاست خارجی راه می‌یابد، بالقوه ماهیتی تنش‌زا پیدا می‌کند. با این همه، نقطه عزیمت تحلیل این پدیده همچنان در درون جوامع و در بستر سیاست داخلی قرار دارد؛ جایی که شکاف‌های فرهنگی و منزلتی مشروعیت نخبگان سنتی را فرسوده و میدان سیاست خارجی را به امتداد طبیعی منازعات داخلی بدل ساخته‌اند. از این منظر، درک تأثیر پوپولیسم بر جنگ و صلح جهانی بدون تحلیل پویایی‌های درونی نظام‌های سیاسی ممکن نیست.

پوپولیسم اقتدارگرا؛ حلقه مفقوده میان زوال دموکراسی و بی‌ثباتی جهانی

تحلیل سیاست خارجی بدون توجه به دینامیک‌های سیاست داخلی، تحلیلی ناقص و گاه گمراه‌کننده خواهد بود. تصمیماتی که در ظاهر در قالب راهبردهای امنیت ملی، رقابت ژئوپلیتیک یا الزامات بازدارندگی نظامی عرضه می‌شوند، اغلب ریشه در تحولات عمیق اجتماعی و سیاسی درون جوامع دارند. شکاف‌های هویتی، قطبی‌شدن سیاسی، کاهش اعتماد عمومی به نهادهای رسمی و ظهور اشکال جدیدی از پوپولیسم اقتدارگرا، همگی می‌توانند به طور مستقیم جهت‌گیری‌های سیاست خارجی دولت‌ها را شکل دهند. در چنین شرایطی، سیاست خارجی دیگر صرفاً ابزاری برای تأمین منافع بیرونی نیست، بلکه بازتابی از کشمکش‌های داخلی بر سر تعریف «ملت»، «هویت» و «قدرت» است.

در این میان، کتاب واکنش فرهنگی چارچوبی نظری و تجربی برای فهم این تحولات فراهم می‌کند. نویسندگان این اثر نشان می‌دهند که خیزش پوپولیسم راست‌گرا و اقتدارگرا در دهه‌های اخیر را نمی‌توان صرفاً به نابرابری اقتصادی یا رکودهای دوره‌ای نسبت داد. به‌زعم آنان، این پدیده بیش از هر چیز ریشه در واکنش فرهنگی بخش‌هایی از جامعه دارد که تحولات ناشی از جهانی‌شدن، مهاجرت گسترده، و تغییرات ارزشی در جوامع لیبرال را تهدیدی برای جایگاه اجتماعی و هویت فرهنگی خود تلقی می‌کنند. بر این اساس، پوپولیسم اقتدارگرا کمتر به‌صورت یک برنامه سیاسی منسجم ظاهر می‌شود و بیشتر به‌عنوان نوعی سبک سیاست‌ورزی عمل می‌کند؛ سبکی که بر شکاف‌های هویتی و منزلتی سوار می‌شود. در چنین زمینه‌ای، گروه‌هایی از جامعه که خود را بازندگان فرایندهایی مانند جهانی‌شدن، انقلاب‌های فرهنگی یا جابه‌جایی نمادین قدرت میان نسل‌ها می‌دانند، با نوعی احساس محرومیت نمادین و تحقیر اجتماعی مواجه می‌شوند. رهبران پوپولیست این احساسات را صورت‌بندی سیاسی می‌کنند و با روایت‌هایی ساده و عاطفه‌برانگیز، جهان را به دو قطب متضاد تقسیم می‌کنند: «مردم واقعی» در برابر «نخبگان فاسد» و «دیگران» تهدیدگر.

در چنین روایتی، نهادهایی چون رسانه‌های جریان اصلی، دانشگاه‌ها، دستگاه قضایی، بوروکراسی دولتی و حتی برخی نهادهای امنیتی به‌عنوان بخشی از همان «سیستم» بازنمایی می‌شوند که گویا در برابر مردم قرار گرفته است. در نتیجه، سیاست از عرصه چانه‌زنی و رقابت بر سر سیاست‌های عمومی به میدان نبردی هویتی و وجودی تبدیل می‌شود؛ میدانی که در آن سازش و مصالحه به‌راحتی به‌عنوان خیانت تعبیر می‌گردد و مخالفت سیاسی نشانه‌ای از وابستگی به دشمن تلقی می‌شود. در چنین فضایی، سیاست داخلی به‌تدریج ماهیت نهادی خود را از دست می‌دهد. پارلمان‌ها و احزاب، به‌جای آنکه کانال‌های میانجی میان جامعه و دولت باشند، به‌عنوان موانعی بر سر راه «اراده واقعی مردم» معرفی می‌شوند؛ اراده‌ای که رهبر پوپولیست مدعی تجسم آن است. پیامد این روند، فرسایش تدریجی نهادهاست: قانون‌گذاری واکنشی جایگزین سیاست‌گذاری مبتنی بر شواهد می‌شود، مشروعیت دستگاه قضایی زیر سؤال می‌رود، رسانه‌ها با برچسب‌هایی چون «دروغ‌پرداز»[2] یا «دشمن مردم» بی‌اعتبار می‌شوند و کارشناسان به‌عنوان بخشی از یک طبقه نخبه جدا از جامعه معرفی می‌گردند.

افزون بر موارد مذکور، در چنین شرایطی فیلترهای نهادی تصمیم‌گیری نیز تضعیف می‌شوند و سیاست‌گذاری بیش از آنکه حاصل سنجش عقلانی داده‌ها و منافع متعارض باشد، تحت تأثیر شهود رهبر سیاسی، فشار افکار عمومی بسیج‌شده و ملاحظات وفاداری سیاسی قرار می‌گیرد. بدین‌ترتیب، سیاست از هنر مدیریت مصالح متکثر به نمایش اراده فردی تقلیل می‌یابد. نمونه بارز این الگو را می‌توان در ظهور دونالد ترامپ در ایالات متحده مشاهده کرد. بسیج سیاسی حول ترامپ صرفاً محصول نارضایتی‌های اقتصادی نبود؛ بلکه تا حد زیادی از واکنش‌های فرهنگی و هویتی تغذیه می‌کرد. گفتمان او با تأکید بر بازگرداندن «عظمت از دست‌رفته آمریکا» و ترسیم تصویری از کشور در معرض تهدید، توانست مجموعه‌ای از نگرانی‌های فرهنگی و هویتی را در قالب یک روایت سیاسی منسجم سازمان دهد. البته این الگو محدود به ایالات متحده نیست. در بسیاری از کشورهای اروپا، آمریکای لاتین و آسیا نیز رهبران پوپولیست اقتدارگرا با بهره‌گیری از دوگانه‌سازی‌های مشابه، حمله به نخبگان و تضعیف نهادهای میانجی، الگوی مشابهی از سیاست‌ورزی را دنبال کرده‌اند. برای مثال، در اروپای مرکزی، ویکتور اوربان در مجارستان با طرح گفتمان «حفاظت از ملت در برابر جهانی‌شدن و مهاجرت»، به تدریج سازوکارهای نظارتی، قضایی و رسانه‌ای را محدود کرده است.

مجموع این نمونه‌ها نشان می‌دهد که پوپولیسم اقتدارگرا بیش از آنکه به زمینه‌ای خاص محدود باشد، الگویی از سیاست‌ورزی است که در بستر بحران‌های هویتی و واکنش‌های فرهنگی در جوامع مختلف شکل می‌گیرد. پیامد مشترک این روند، حرکت سیاست داخلی به سمت تمرکز قدرت، فرسایش نهادهای نظارتی و جایگزینی گفت‌وگوی عقلانی با قطبی‌سازی عاطفی است. همین منطق، به‌تدریج بر جهت‌گیری‌های سیاست خارجی نیز تأثیر می‌گذارد و زمینه را برای گرایش‌هایی چون یکجانبه‌گرایی، بدگمانی نسبت به نهادهای چندجانبه و استفاده از سیاست خارجی به‌عنوان ابزاری برای بسیج داخلی فراهم می‌کند.

 سیاست خارجی در اسارت پوپولیسم

همانطور که اشاره شد، شخصی‌سازی قدرت و حرکت به سمت پوپولیسم اقتدارگرا، علاوه بر اثرات بر سیاست داخلی، پیامدهای عمیقی برای سیاست خارجی نیز دارد. هنگامی که رهبر پوپولیست خود را تجسم همه جانبه‌ی ملت و یگانه سخنگوی «مردم واقعی» می‌پندارد، سیاست خارجی دیگر حوزه‌ای تخصصی و برآمده از جمع‌بندی نهادها و کارشناسان نخواهد بود؛ بلکه امتداد طبیعی سبک سیاست‌ورزی فرد و حکومت پوپولیست در عرصه بیرونی است. پرونده‌های خارجی – از جنگ و صلح گرفته تا توافق‌های تجاری و ترتیبات امنیتی – در چنین چارچوبی بیش از آنکه به‌مثابه ابزارهای تأمین منافع ملی تعریف شوند، به ابزارهایی برای بازتولید و تحکیم اقتدار داخلی تبدیل می‌شوند. دشمن خارجی به کارکردی ساختاری بدل می‌شود: بدون وجود یک تهدید بیرونی، حفظ انسجام پایگاه داخلی و توجیه استمرار بسیج سیاسی دشوار است. از این‌رو، سیاست خارجی در منطق پوپولیسم اقتدارگرا به کارخانه‌ای دائمی برای تولید بحران و دشمن‌سازی بدل می‌شود؛ بحرانی که الزاماً به جنگ ختم نمی‌شود، اما مدام سطح تنش و نااطمینانی را بالا نگه می‌دارد.

در این موقعیت، پیوند میان سیاست داخلی و سیاست خارجی عریان‌تر از هر زمان دیگری است. رهبر پوپولیست، برای حفظ روایت خود از «ما» و «آن‌ها»، به ترجمه این دوگانه به عرصه بین‌المللی نیاز دارد. «دیگران» داخلی – مهاجران، اقلیت‌ها، مخالفان سیاسی – در آینه سیاست خارجی، همزادانی بیرونی پیدا می‌کنند: کشورهای دیگر، سازمان‌های بین‌المللی، پیمان‌ها و حتی مفاهیم حقوقی‌ مانند حقوق بشر.

نظریه واکنش فرهنگی در حوزه مذکور بر این نکته تأکید دارد که پوپولیست‌ها با تکیه بر «قبیله‌گرایی» ، مرز میان «ما» و «آن‌ها» را صلب و نفوذناپذیر می‌کنند. در این منطق، «دشمن خارجی» صرفاً یک رقیب ژئوپلیتیک نیست، بلکه «اهریمنی» است که بقای قبیله را تهدید می‌کند. در واقع پوپولیسم با تمایل به ساده‌سازی پیچیدگی‌ها و ظرافت‌های موجود، در نهایت بی‌اعتمادی و نگاه خصمانه به دیگری را به همراه داشته و این بی‌اعتمادی و تلاش برای برهم زدن نظامات موجود و خروج از نهادها یا تضعیف آن‌ها، نظام بین‌الملل را دچار نوعی «نسیان نهادی» می‌کند؛ وضعیتی که در آن قواعد بازی از میان رفته و بازیگران در خلأ قانونی و امنیتی قرار می‌گیرند. در غیاب این مهارکننده‌ها، سوءبرداشت‌های استراتژیک به سرعت به تقابل‌های نظامی تبدیل می‌شوند.

در چنین اتمسفری، سیاست خارجی نیز به سان سیاست داخلی، از یک «بازی با حاصل‌جمع مثبت» (تعامل و مصالحه بر مبنای قواعد و مقررات) به یک «بازی با حاصل‌جمع صفر» (برتری صرف یک طرف) تغییر ماهیت می‌دهد. لذا زمانی که سیاست خارجی بر پایه «ترس از هجمه و نابودی طرف خودی» بنا شود، دیپلماسی که بر پایه امتیاز دادن و گرفتن بنا شده است، به مثابه خیانت به هویت ملی بازنمایی می‌شود. این تغییر پارادایم، انعطاف‌پذیری استراتژیک را از میان برده و دولت‌ها را به سمت رویکردهای تهاجمی برای «اثبات اقتدار و برتری‌شان» سوق می‌دهد.

بعلاوه ماهیت تصمیم‌گیری در سیاست خارجی نیز در این نظام‌ها دگرگون می‌شود. بر این اساس یکی از ویژگی‌های بارز سیاست خارجی در نظام‌های پوپولیستی، شخصی‌سازی شدید فرآیند تصمیم‌گیری است. هنگامی که قدرت سیاسی در سطح داخلی، حول محور یک رهبر سیاسی متمرکز می‌شود، سیاست خارجی از کانال‌های نهادی و بوروکراتیک فاصله گرفته و بیش از پیش به اراده و ادراک فردی رهبر وابسته می‌شود. این امر چند پیامد مهم به همراه دارد. نخست آنکه حلقه تصمیم‌گیری محدودتر و همگن‌تر می‌شود، و در نتیجه تنوع دیدگاه‌ها و بازخوردهای انتقادی کاهش می‌یابد. دوم آنکه تصمیم‌ها به‌جای آنکه در چارچوب تحلیل‌های دقیق و چندلایه اتخاذ شوند، بیشتر تابع ملاحظات سیاسی کوتاه‌مدت یا ملاحظات نمادین می‌گردند. و سوم آنکه سیاست خارجی به صحنه‌ای برای نمایش اقتدار سیاسی تبدیل می‌شود؛ جایی که کنش‌های نمادین از تهدیدهای لفظی و توییت‌های شخصی گرفته تا خروج ناگهانی از توافق‌های بین‌المللی می‌توانند جایگزین دیپلماسی تدریجی و پیچیده شوند. چنین روندی، به‌ویژه در نظامی بین‌الملل که به‌شدت به قواعد، نهادها و پیش‌بینی‌پذیری وابسته است، سطح عدم اطمینان را به‌طور چشمگیری افزایش می‌دهد. بنابراین سیاست خارجی در نظام‌های پوپولیستی بیش از آنکه محصول محاسبات دقیق راهبردی باشد، بازتابی از نیازهای سیاسی درون نظام و تکانه‌های هیجانی یا شهود رهبر پوپولیست می‌شود؛ وضعیتی که گاه ایجاب می‌کند بحران‌های خارجی بزرگ‌نمایی شده یا حتی در مواردی به‌طور فعال تولید گردند![3]

جمع بندی:

معنای جنگ و صلح در تقابل با پوپولیسم اقتدارگرایانه

تحولات سال‌های اخیر نشان می‌دهد که فهم منطق جنگ و صلح در جهان معاصر، بیش از هر زمان دیگری به تحلیل پویایی‌های سیاست داخلی وابسته است. خیزش پوپولیسم اقتدارگرایانه بیانگر آن است که بسیاری از تنش‌های بین‌المللی نه صرفاً محصول رقابت‌های ژئوپلیتیک، بلکه بازتاب دگرگونی‌های عمیق در درون جوامع‌اند؛ دگرگونی‌هایی که از دل شکاف‌های فرهنگی، اضطراب‌های هویتی و فرسایش اعتماد به نهادهای میانجی سر برآورده‌اند. در چنین شرایطی، سیاست داخلی به عرصه‌ای برای بازتعریف مرزهای «ما» و «دیگران» تبدیل می‌شود و همین منطق تقابلی، به‌تدریج به زبان سیاست خارجی نیز ترجمه می‌گردد.

پوپولیسم اقتدارگرایانه با شخصی‌سازی قدرت، تضعیف نهادهای نظارتی و بی‌اعتبارسازی تخصص‌گرایی، فرآیند تصمیم‌گیری سیاسی را از مدار عقلانیت نهادی به سمت منطق بسیج عاطفی و نمایش قدرت سوق می‌دهد. در نتیجه، بحران‌ها و تنش‌های خارجی می‌توانند به ابزاری برای تحکیم انسجام پایگاه اجتماعی در داخل تبدیل شوند؛ وضعیتی که در آن مرز میان ضرورت‌های امنیتی و ملاحظات سیاسی داخلی به‌طور فزاینده‌ای محو می‌شود. تجربیاتی چون سبک سیاست‌ورزی دونالد ترامپ نشان داد که چگونه گفتمان «مردم در برابر نخبگان» و «عظمت را دوباره به آمریکا بازمی‌گردانیم»[4] می‌تواند هم‌زمان بنیان بسیج داخلی و چارچوب کنش خارجی را شکل دهد.

از این منظر، صلح پایدار صرفاً محصول موازنه قدرت در سطح بین‌المللی نیست، بلکه به کیفیت نهادهای دموکراتیک، سطح اعتماد اجتماعی و شیوه‌های سیاست‌ورزی در درون کشورها نیز وابسته است. هرچه سیاست داخلی بیش‌تر در مدار قطبی‌سازی هویتی و بسیج پوپولیستی قرار گیرد، امکان مدیریت عقلانی تعارض‌ها در عرصه بین‌المللی نیز کاهش می‌یابد. بنابراین، نسبت میان جنگ و صلح را باید در پیوندی وثیق با تحولات سیاست داخلی فهمید؛ جایی که پوپولیسم اقتدارگرایانه نه تنها ساختار قدرت در داخل را دگرگون کرده است; بلکه منطق کنش دولت‌ها در نظام بین‌الملل را نیز به سمت بی‌ثباتی و تقابل سوق می‌دهد.

منتشر شده در: خبرگزاری فارس

[1] Cultural Backlash: Trump, Brexit, and Authoritarian Populism

[2] Fake news

[3] باید توجه داشت که پوپولیسم به‌طور جبری منجر به جنگ نمی‌شود. برخی جنبش‌های پوپولیستی ماهیتی درون‌گرایانه دارند و خواستار کاهش حضور نظامی در خارج‌اند. اما حتی این نوع پوپولیسم نیز می‌تواند به بی‌ثباتی بین‌المللی منجر شود، زیرا خروج ناگهانی از تعهدات امنیتی می‌تواند توازن قوا را بر هم زند، متحدان را دچار اضطراب کند، و بازیگران فرصت‌طلب را به اقدام تحریک نماید. بنابراین، پوپولیسم چه رویکرد تهاجمی داشته باشد و چه رویکرد انزواطلب، نتیجه آن در اکثر موارد افزایش «ناامنی سیستماتیک» در نظم جهانی خواهد بود.

[4] Make America great again!