دوره پساجنگ و آغاز آزمون واقعی تاب‌آوری اجتماعی

morovati
پرینت

تمایز الگوی‌های سیاستگذاری اجتماعی در دوره حین‌جنگ و پساجنگ

فاطمه مروتی پژوهش‌گر سیاست‌گذاری شناختی رفتاری و پژوهش‌گر مهمان گروه حکمرانی و فناوری اندیشکده حکمرانی شریف در یادداشتی نوشته است:

در تحلیل جنگ‌ها معمولا توجه‌ها به روزهای درگیری، خسارت‌ها و تحولات میدانی معطوف می‌شود. اما تجربه جوامع مختلف نشان می‌دهد که آزمون اصلی تاب‌آوری اجتماعی لزوما در اوج جنگ رخ نمی‌دهد بلکه اغلب پس از پایان آن آغاز می‌شود. جامعه‌ای که در روزهای جنگ منسجم، همراه و مقاوم به نظر می‌رسد، ممکن است ماه‌ها بعد با فرسایش تدریجی سرمایه اجتماعی، کاهش مشارکت عمومی و افزایش شکاف‌های اجتماعی مواجه شود.

از این منظر، مهم‌ترین خطای تحلیلی آن است که تاب‌آوری در دوره جنگ با تاب‌آوری در دوره پساجنگ یکسان فرض شود. این دو، اگرچه به یکدیگر مرتبط‌اند، اما دو پدیده متمایز با سازوکارها و الزامات متفاوت هستند و موفقیت در یکی، تضمینی برای موفقیت در دیگری نیست. خلط این دو، نه فقط یک اشتباه تحلیلی، که یک خطای سیاستی با پیامدهای عملی است.

انسجام تهدید محور، سرمایه‌ای موقت

نشانه‌های متعددی حاکی از آن است که جامعه ایران در خلال جنگ، سطح قابل توجهی از تاب‌آوری اجتماعی را تجربه کرده است. در دوره درگیری نظامی در کشور، رفتارهای هیجانی گسترده در الگوهای مصرف و نظم اجتماعی مشاهده نشد و تداوم روال‌های روزمره تا حد قابل قبولی حفظ شد. همچنین به طور کلی هویت ملی برجسته‌تر شد، بخشی از شکاف‌های اجتماعی و سیاسی به حاشیه رفت، همکاری‌های اجتماعی افزایش یافت، مشارکت‌های داوطلبانه گسترش پیدا کرد و احساس تعلق به سرنوشت مشترک تقویت شد و نهایتا اعتماد عمومی به حاکمیت نیز روندی صعودی پیدا کرد.

ادبیات علوم رفتاری تبیینی برای روند رخ داده شده ارائه می‌دهد. بخش مهمی از انسجام شکل‌گرفته در شرایط جنگ، محصول مواجهه با یک تهدید مشترک بیرونی است. تهدید خارجی می‌تواند به صورت موقت نیروهای اجتماعی را حول یک هدف واحد سازمان دهد، هویت ملی را به هویت غالب فعال تبدیل کند و هویت‌های خرد گروهی را به حاشیه ببرد، شکاف‌های سیاسی و اجتماعی را به تعلیق موقت درآورد و ظرفیت تحمل هزینه‌ها را افزایش دهد. اما این انسجام را نباید با انسجام پایدار اشتباه گرفت زیرا عمدتا انسجامی تهدیدمحور است. سرمایه‌ای اجتماعی که دوام آن تا حدی به تداوم شرایطی وابسته است که آن را پدید آورده‌اند.

با کاهش شدت تهدید، بخشی از نیروهای انسجام‌بخش نیز تضعیف می‌شوند. شکاف‌هایی که در دوره جنگ به حاشیه رانده شده بودند دوباره فعال می‌شوند، اختلاف‌نظرها مجال بروز پیدا می‌کنند و جامعه به تدریج از وضعیت استثنایی جنگ به وضعیت عادی سیاست و اجتماع بازمی‌گردد. اما این بازگشت دقیقا در زمانی رخ می‌دهد که پیامدهای واقعی جنگ مانند فشارهای اقتصادی، آسیب‌های زیرساختی، فرسودگی روانی و مطالبات اجتماعی انباشته نیز در حال آشکار شدن هستند. این همزمانی، آسیب‌پذیری مضاعفی را رقم می‌زند و می‌تواند سیاست‌گذاران تکیه کرده به انسجام حین جنگ را غافلگیر کند.

فرسایش احساس عاملیت اجتماعی در دوره پساجنگ

در این میان، یکی از مهم‌ترین و در عین حال کمتر دیده‌شده‌ترین مخاطرات دوره پساجنگ، فرسایش احساس عاملیت اجتماعی است. در دوران جنگ، مردم خود را بخشی از فرایند مدیریت بحران می‌دانند. کمک‌های مردمی، فعالیت‌های داوطلبانه، حضور در تجمعات حمایتی و اشکال مختلف همکاری اجتماعی، این باور را در جامعه تقویت می‌کند که مردم در تعیین سرنوشت جنگ سهیم هستند و می‌توانند اثرگذار باشند. شعار «میدان با تو، خیابان با ما» صرفا بیانی نمادین نبود بلکه بازتاب یک ادراک واقعی از احساس عاملیت جمعی بود و این ادراک، از مستحکم‌ترین پایه‌های تاب‌آوری در شرایط بحرانی است.

اما دوره پساجنگ منطق متفاوتی دارد. مذاکرات دیپلماتیک، برنامه‌ریزی بازسازی و سیاست‌گذاری اقتصادی عمدتا در سطح نهادهای رسمی دنبال می‌شود و مسائلی با فرایند تخصصی‌تر‌ و بسته‌تر هستند و جایگاه مشارکت مردمی در آنها مبهم‌تر است. در نتیجه، جامعه‌ای که دیروز خود را بازیگر میدان می‌دانست، ممکن است امروز بیش از پیش در جایگاه ناظر قرار گیرد. اگر برای این مرحله نقش‌های جدیدی برای مشارکت اجتماعی تعریف نشود، جامعه به تدریج از موقعیت «کنش‌گری» به موقعیت «تماشاگری» منتقل خواهد شد و مسئولیت به‌طور کامل به نهادهای رسمی واگذار می‌شود. با این گذار، احساس کارامدی جمعی، انگیزه مشارکت، ظرفیت تحمل هزینه‌های جمعی و احساس تعلق به فرایند بازسازی نیز افت پیدا می‌کند که می‌تواند به فرسایش یکی از مهم‌ترین پایه‌های تاب‌آوری منجر شود.

این فرایند یک چرخه خودتقویت‌کننده را نیز فعال می‌کند: افت عاملیت، مشارکت را کاهش می‌دهد؛ کاهش مشارکت، احساس بیگانگی از فرایند بازسازی را تعمیق می‌بخشد؛ و این بیگانگی، حساسیت انتقادی نسبت به عملکرد حاکمیت را تشدید می‌کند حتی اگر آن عملکرد به‌لحاظ عینی از دوره درگیری بهتر باشد.

از هزینه‌های جنگ تا مطالبه اثرگذاری

همزمان، پرسشی نیز وجود دارد که معمولا در دوره جنگ به حاشیه رانده می‌شود اما در دوره پساجنگ دوباره به مرکز توجه بازمی‌گردد: چه کسی هزینه جنگ را پرداخت کرده است؟ تجربه‌های مختلف نشان می‌دهد که تاب‌آوری اجتماعی صرفا تابع میزان فشارها نیست، بلکه به شدت تحت تأثیر ادراک عدالت قرار دارد. مردم بیش از آنکه به حجم مطلق هزینه‌ها واکنش نشان دهند، به نحوه توزیع آنها حساس‌ هستند. جامعه‌ای که احساس کند هزینه‌های جنگ و بازسازی به شکلی ناعادلانه میان گروه‌های مختلف توزیع شده است، سرمایه اجتماعی خود را بسیار سریع‌تر از دست خواهد داد. در چنین شرایطی، مسئله اصلی دیگر سختی‌ها و هزینه‌ها نیست بلکه بی‌عدالتی است.

در دوره پساجنگ، مسئله صرفا به ادراک عدالت در توزیع هزینه‌ها محدود نمی‌شود، بلکه به ادراک «حق مشارکت در تعیین مسیر آینده» نیز گسترش می‌یابد. گروه‌هایی که احساس می‌کنند در دوره جنگ سهم بیشتری در تحمل هزینه‌ها، مشارکت اجتماعی یا حمایت از کشور داشته‌اند، ممکن است انتظار بیشتری برای اثرگذاری بر تصمیمات پساجنگ از مذاکرات و سیاست خارجی گرفته تا بازسازی و سیاست‌های داخلی داشته باشند. در چنین شرایطی، اگر سازوکارهای نهادی برای مشارکت و نمایندگی این مطالبات وجود نداشته باشد، شکاف میان «احساس استحقاق مشارکت» و «میزان اثرگذاری واقعی» می‌تواند به منبعی جدید برای نارضایتی تبدیل شود. چالش اصلی در این مورد این است که چنین فشارهایی معمولا نه از سوی منتقدان نظام، بلکه از سوی وفادارترین بدنه اجتماعی آن برمی‌خیزد و این دقیقا همان چیزی است که مدیریت آن را برای حاکمیت به‌مراتب دشوارتر می‌کند چرا که ابزارهای متعارف مواجهه با مخالفت سیاسی کارامدی و مشروعیت کافی را نخواهند داشت.

پنجره فرصت کوتاه مدت پساجنگ

با این حال، دوره پساجنگ صرفا دوره‌ای تهدیدآمیز با یک افول اجتناب ناپذیر نیست. این دوره یک فرصت راهبردی نیز در اختیار سیاست‌گذاران قرار می‌دهد. در ماه‌های نخست پس از جنگ، معمولاً پنجره‌ای از اعتماد، همبستگی و آمادگی برای همکاری وجود دارد که می‌تواند مبنای گذار از تاب‌آوری اضطراری به تاب‌آوری پایدار قرار گیرد. اما این پنجره دائمی نیست و با گذشت زمان بسته می‌شود.

از این منظر، پایان جنگ را نباید پایان مسئله تاب‌آوری دانست. در واقع، چالش اصلی از این نقطه آغاز می‌شود: چگونه می‌توان انسجام اجتماعی ایجادشده در دوران بحران را حفظ کرد؟ چگونه می‌توان از بازگشت شکاف‌های اجتماعی جلوگیری کرد؟ چگونه می‌توان احساس مشارکت و اثرگذاری مردم را در دوره بازسازی زنده نگه داشت؟ و چگونه می‌توان مانع از آن شد که هزینه‌های اقتصادی و اجتماعی جنگ به فرسایش اعتماد عمومی منجر شوند؟

پاسخ به این پرسش‌ها اهمیت کمتری از مدیریت خود جنگ ندارد. اگر دوران جنگ زمان بسیج منابع و همبستگی اجتماعی است، دوران پساجنگ زمان حفظ و بازتولید سرمایه اجتماعی است. بسیاری از جوامع نه به دلیل شکست در میدان نبرد، بلکه به دلیل ناتوانی در مدیریت پیامدهای اجتماعی و روانی پس از آن دچار فرسایش می‌شوند. از همین رو، شاید مهم‌ترین مسئله پیش‌روی سیاست‌گذاران در ماه‌های آینده نه صرفا بازسازی زیرساخت‌ها و جبران خسارت‌های مادی، بلکه حفظ سرمایه اجتماعی، اعتماد عمومی و احساس مشارکت مردم باشد. آزمون واقعی تاب‌آوری یک جامعه زمانی آغاز می‌شود که صدای جنگ خاموش شده باشد.

حکمرانی متمایز پساجنگ و الزامات آن

اگر مهم‌ترین کارکرد جنگ، بسیج اجتماعی در برابر تهدید مشترک است، مهم‌ترین چالش دوره پساجنگ، حفظ انسجام در غیاب همان تهدید خواهد بود. از این منظر، مسئله اصلی سیاست‌گذار در دوره پساجنگ نه صرفا بازسازی زیرساخت‌ها، بلکه بازتولید بنیان‌های اجتماعی تاب‌آوری است.

پیش از هر توصیه سیاستی، باید یک واقعیت مهم را پذیرفت: بسیاری از ابزارهای متعارف حکمرانی بحران برای دوره پساجنگ طراحی نشده‌اند. منطق متمرکزسازی، فرماندهی یکپارچه و ارتباطات کنترل‌شده که در دوره درگیری می‌توانند کارآمد باشند، در دوره پساجنگ ممکن است ناخواسته همان مؤلفه‌هایی را که باید حفظ کنند مانند عاملیت اجتماعی، اعتماد عمومی و مشارکت مردمی تضعیف نمایند.

از این منظر، نخستین الزام سیاست‌گذاری در دوره پساجنگ، تغییر چارچوب ذهنی حکمرانی است: گذار از «منطق مدیریت بحران» به «منطق بازسازی سرمایه اجتماعی». این دو، اگرچه مکمل یکدیگرند، اما از منطق‌های متفاوتی پیروی می‌کنند و خلط آنها یا پافشاری بر باقی ماندن روی استراتژی‌های حین جنگ می‌تواند هزینه‌های قابل توجهی بر جامعه و حاکمیت تحمیل کند.

در این چارچوب، یکی از مهم‌ترین وظایف حکمرانی، تبدیل «بسیج ناشی از تهدید» به «مشارکت در بازسازی» است. در دوران جنگ، تهدید بیرونی می‌تواند به صورت موقت شکاف‌های اجتماعی را کاهش دهد و همکاری جمعی را تقویت کند اما با کاهش این تهدید، پیوند اجتماعی ناشی از آن نیز تضعیف می‌شود. از این رو، بازسازی زمانی می‌تواند به تقویت تاب‌آوری منجر شود که نه صرفا به عنوان برنامه‌ای دولتی، بلکه به مثابه پروژه‌ای ملی و مشارکتی تعریف گردد.

همزمان، دوره پساجنگ مستلزم بازتعریف و خلق کانال‌ها و نقش‌های مشارکت اجتماعی جدید است. اشکال مشارکت در زمان جنگ از کمک‌رسانی و فعالیت‌های داوطلبانه گرفته تا حضور در عرصه عمومی، الزاما در دوره بازسازی تداوم نمی‌یابند یا برای آن دوران مناسب نیستند. اگر این کانال‌ها بدون ایجاد جایگزین‌های نهادی مناسب از میان بروند یا با اصرار بر ادامه آنها از کارامدی خارج شوند، ظرفیت‌های بسیج‌شده اجتماعی ممکن است به تدریج به نارضایتی انباشته تبدیل شوند. سازوکارهایی همچون بازسازی اجتماع‌محور، مشارکت در اولویت‌بندی پروژه‌ها، نهادهای محلی و فرایندهای مشورتی می‌توانند علاوه بر حفظ احساس عاملیت، بخشی از بار بازسازی را نیز توزیع کنند.

یکی دیگر از چالش‌های مهم دوره پساجنگ، مدیریت مسئله «اعتبار اخلاقی ناشی از پرداخت هزینه‌» است. گروه‌هایی که احساس می‌کنند سهم بیشتری در تحمل هزینه‌ها یا مشارکت در دوران جنگ داشته‌اند، ممکن است انتظار بیشتری برای اثرگذاری بر مسیر آینده کشور داشته باشند. مدیریت این مسئله نه در نادیده گرفتن این مطالبات نهفته است و نه در واگذاری کامل تصمیم‌گیری به آنها بلکه در طراحی سازوکارهایی است که امکان شنیده شدن این صداها را فراهم کند. تمایز میان «شنیده شدن» و «تصمیم‌گیری»، اگرچه ظریف است، اما می‌تواند نقش مهمی در حفظ مشروعیت و انسجام اجتماعی ایفا کند. در چنین شرایطی، فقدان سازوکارهای فراگیر برای نمایندگی مطالبات و به رسمیت شناختن مشارکت گروه‌های مختلف، می‌تواند به منبعی جدید برای شکاف‌های اجتماعی تبدیل شود. حفظ انسجام اجتماعی مستلزم آن است که روایت جنگ و بازسازی، روایتی فراگیر و ملی باقی بماند.

از سوی دیگر، روایت پساجنگ باید پیش از فروکش کردن فضای هیجانی جنگ شکل گیرد. جوامع تنها با خاطره مقاومت و تحمل سختی‌ها به حیات خود ادامه نمی‌دهند بلکه به افقی از آینده نیز نیاز دارند. این روایت باید دست‌کم به چند پرسش بنیادین پاسخ دهد: پیروزی با کدام طرف بود؟ هزینه‌ها برای چه بود؟ آینده مطلوب چیست؟ و نقش جامعه در ساختن آن آینده کدام است؟ در غیاب چنین روایتی، فضای اجتماعی برای ظهور روایت‌های رقیب گشوده می‌شود؛ روایت‌هایی که در بسیاری موارد بدبینانه‌تر و فرساینده‌تر از واقعیت هستند. از این منظر، یکی از وظایف مهم حکمرانی در دوره پساجنگ، شکل‌دهی به روایتی قانع‌کننده از آینده است؛ روایتی که بتواند میان هزینه‌های گذشته و افق‌های پیش رو پیوند برقرار کند و معنایی جمعی برای مسیر پس از جنگ فراهم آورد.

همزمان، تاب‌آوری در دوره پساجنگ به شدت به ادراک عدالت وابسته است. توزیع منصفانه هزینه‌ها و منافع بازسازی ضرورتی بنیادین است، اما به تنهایی کافی نیست. عدالت نه تنها باید اجرا شود، بلکه باید برای افکار عمومی قابل مشاهده نیز باشد. در غیاب شفافیت، فاصله میان واقعیت و ادراک می‌تواند به اندازه خود واقعیت، یا حتی بیش از آن، فرساینده باشد.

با این حال، همه این مداخلات یک پیش‌فرض اساسی دارند: حداقلی از کارآمدی واقعی در تأمین نیازهای اساسی. هیچ روایت‌سازی، مدیریت مشارکت یا سازوکار مشورتی‌ای نمی‌تواند جایگزین تأمین خدمات پایه، امنیت اقتصادی و بازسازی زیرساخت‌های حیاتی شود. تاب‌آوری اجتماعی بر بستری مادی استوار است و بدون آن، ابزارهای نرم نه تنها اثربخشی محدودی خواهند داشت، بلکه ممکن است به ضد خود تبدیل شوند. جامعه‌ای که احساس کند در حالی که نیازهای اساسی آن بی‌پاسخ مانده، صرفا با روایت‌پردازی یا مشارکت‌سازی نمادین مواجه شده است، سرمایه اعتماد خود را با سرعت بیشتری از دست خواهد داد.

در نهایت، دوره پساجنگ مستلزم سیاست‌گذاری همزمان در دو سطح مکمل است: بازسازی سخت، شامل زیرساخت‌ها، معیشت و خدمات عمومی؛ و بازسازی نرم، شامل سرمایه اجتماعی، اعتماد، عاملیت و امید جمعی. غفلت از هر یک از این دو سطح، دیگری را نیز تضعیف خواهد کرد.

تجربه تاریخی نشان می‌دهد که جوامع بسیاری نه در میدان نبرد، بلکه در مدیریت فرسایش اجتماعی پس از آن با دشواری مواجه شده‌اند. از این رو، شاید بتوان گفت که جنگ روزی پایان می‌یابد، اما سیاست‌گذاری برای تاب‌آوری، تازه از همان نقطه آغاز می‌شود.