مروری انتقادی بر برخی مقالات «سالنامه شاخص امنیت»؛ ارزیابی انتقادی معماری امنیتی منطقه و تغییر پارادایمِ نقشآفرینی قدرتهای اوراسیایی
مقدمه: عبور از دوران گذار
مجموعه مقالاتی که در این ویژهنامه گردآوری شدهاند، تلاشی جاهطلبانه، چندوجهی و ستودنی برای کالبدشکافی نظم امنیتی غرب آسیا در دوران افول هژمونی تکقطبی ایالات متحده است. ایده مسلط و مشترک در فصول مختلف این مجموعه، تأکید بر یک گزاره بنیادین است: الگوی امنیتی متکی بر حضور، مداخله و تضمینِ یک قدرت فرامنطقهای (آمریکا) با بحرانی ساختاری و بازگشتناپذیر روبهروست. در برابر این وضعیت، نویسندگان بر مفاهیمی هنجاری همچون امنیت جمعی، امنیت تجزیهناپذیر، چندجانبهگرایی نهادینه و ضرورتِ مسئولیتپذیری بومیِ دولتهای منطقه تأکید میورزند. (مباحث مطرحشده در فصلهای ۱۱ و ۲۵).
با این حال، خوانش انتقادی و تلفیقی این مجموعه در کنار تحولات کلان ژئوپلیتیک تا اواخر سال ۲۰۲۵، پرسشی مهم را پیش میکشد: آیا غرب آسیا در عملِ ژئوپلیتیک، توانایی و اراده گذار از «نظمی متکی بر هژمونی خارجی» به یک «معماری امنیتی منطقهمحور» را دارد؟ این مقاله استدلال میکند که اگرچه نویسندگان در صورتبندیِ «اهداف هنجاری» و اثبات ناکارآمدی نظم پیشین درخشان عمل کردهاند، اما در تبیین «مسیر نهادیِ» رسیدن به این اهداف و همچنین تحلیل تناقضاتِ نقشآفرینی قدرتهای جایگزین (بهویژه روسیه در عصر تقابل همهجانبه با غرب)، دچار نوعی تقلیلگرایی شدهاند. «پس از هژمونی»، نقطه پایان بحران نیست، بلکه سرآغاز ورود منطقه به مرحلهای از رقابتهای بیقاعده است که در آن، استقلالِ ادعاییِ دولتهای منطقهای با وابستگیهای جدیدِ آنها به رقابت قدرتهای بزرگ گره خورده است.
۱. جذابیت نظریِ «منطقهمحوری» و دامِ معمای امنیتی
از منظر تئوریک، جذابیت ایده «امنیت منطقهمحور» غیرقابلانکار است. تجربه دهههای گذشته نشان داده است که حل مسائل منطقه از طریق برتری نظامی یک بازیگر، مداخلات نظامیِ ویرانگر غربی (از عراق تا لیبی) یا نادیده گرفتن نگرانیهای امنیتی بازیگران کلیدی، راهحل باثباتی تولید نمیکند. تأکید بر این موضوع که امنیت مطلوب باید جامع، فراگیر و با لحاظ کردن منافع همه بازیگران منطقهای باشد، چارچوبی جذاب ــ بهویژه برای گفتمان سیاست خارجی ایران ــ فراهم میکند، زیرا با ایده کاهش وابستگی به بیگانگان همخوانی دارد.
اما درست در همین نقطه، شکاف عمیق میان «هنجار مطلوب» و «امکان عملی» خودنمایی میکند. غرب آسیا با یک «معمای امنیتی» (Security Dilemma) کاملاً کلاسیک مواجه است: اقدامی که یک دولت (مثلاً ایران) آن را دفاعی و بازدارنده تلقی میکند ــ نظیر توسعه برنامه موشکی، شبکه بازدارندگی نامتقارن یا پیشرفتهای هستهای ــ از نگاه همسایگانش، تهدیدی هجومی برداشت میشود. متقابلاً، پناه بردن همسایگان به چتر امنیتی بیگانگان نیز زنجیره این تهدید را تکمیل میکند.
کتاب در فصل ۲۵ صریحاً میپذیرد که تعدد معماهای امنیتی، مانع اصلی تحقق ترتیبات پایدار است؛ اما صرفِ اعلام اصلِ «امنیت برای همه»، پاسخ نمیدهد که چگونه میتوان برداشتهای متضاد از تهدید را به ترتیبات نهادی قابلاعتماد تبدیل کرد. این مسئله، بهویژه در سایه پویاییهای جهانیِ قدرت که در فصل نخست توسط دیمیتری ترنین تشریح شده، پیچیدهتر نیز میشود. از نگاه ترنین، جهان در حال ورود به عصر بازگشت خشنِ «رئالپولیتیک» است؛ عصری که در آن، چهار بازیگر اصلی (آمریکا، چین، هند و روسیه) نظم آینده را شکل میدهند. در چنین جهان پرآشوبی، کشورهای غرب آسیا نمیتوانند بهسادگی و در یک خلأ ژئوپلیتیک، ترتیبات بومی خود را بنا کنند، زیرا رقابت قدرتهای بزرگ بهطور اجتنابناپذیری در قالب جنگهای نیابتی، کریدورهای اقتصادی و اتحادهای تسلیحاتی به داخل منطقه سرریز میشود.
۲. تناقضِ مسکو: از «موازنهگر خنثی» تا «بازیگر متعهد»
یکی از نقدهای اساسی به این مجموعه، وجود تناقض در تعریف نقش قدرتهای فرامنطقهای در نظم آینده است. در فصول مختلف، ایالات متحده بهدرستی به دلیل رویکرد یکجانبهگرایانه و ناکامی در مدیریت منازعات (از جمله مسئله فلسطین) مورد انتقاد قرار میگیرد؛ در مقابل، فدراسیون روسیه بهعنوان حامی یک نظم متوازنتر و ارائهدهنده طرحهایی نظیر «امنیت دستهجمعی در خلیج فارس» معرفی میشود.
اما ارزیابی انتقادی ایجاب میکند که بپرسیم: اگر نظمِ مطلوبِ آینده همچنان به حضور روسیه بهعنوان یک «موازنهگرِ ضروری» وابسته باشد، آیا واقعاً با یک معماری «پساهژمونیک و منطقهمحور» روبهرو هستیم یا صرفاً شاهد گذار از هژمونی واحدِ غربی به موازنه چندقدرتیِ اوراسیایی-آمریکایی؟ کاهش انحصار آمریکا، لزوماً به معنای خودمختاری واقعیِ دولتهای منطقه نیست.
اما در اینجا باید جسورانه پرسشی بنیادیتر طرح کرد: روسیه دقیقاً قصد دارد در معماری این تحولات منطقهای در حال شکلگیری، خود را در کجا مستقر کند؟ برای عبور از بنبست ژئوپلیتیک کنونی، مطلقاً ضروری است که روسیه فعالانه به ساخت و تثبیت یک «نظم منطقهای غیرغربی» یاری رساند ــ چارچوبی قاطع و مستقل که در آن همه ارتباطات، تعاملات و مشارکتهای راهبردی آیندهاش با ایران و دیگر بازیگران منطقهای بهروشنی تعریف و نهادینه شود.
تنها از رهگذر چنین تعهدی میتواند فرسایش سلطه آمریکا به معنای خودمختاری واقعی دولتهای منطقه باشد، نه صرفاً بازآرایی قدرت و وابستگیهای جدید.
افزون بر این، تحولات سالهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵، بهویژه آنچه آندری کورتونوف در فصل نهم بهخوبی کالبدشکافی کرده است، نشان میدهد که ظرفیتِ مداخله و نقشآفرینیِ روسیه در خاورمیانه، تابعی از اولویتهای حیاتی و جهانیِ مسکو است. با بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید در سال ۲۰۲۵ و برگزاری نشست حساس آلاسکا در اوت همان سال، مشخص شد که اولویت بنیادین کرملین، حلوفصل پایدار مناقشه اوکراین و مدیریت تقابل وجودی با غربِ جمعی است.
در چنین شرایطی، برخلاف تصویر آرمانیِ کتاب از روسیه بهعنوان یک تسهیلگر مطلقاً بیطرف در خاورمیانه، مسکو در عمل ناگزیر از عبور از «بیطرفی منفعلانه» شده است. روسیه برای مقابله با فشارهای همهجانبه غرب، سیاست خود را در قبال «اکثریت جهانی» و از جمله بازیگران غرب آسیا، عملگرایانهتر و متعهدانهتر کرده است. تقویت همکاریهای راهبردی و نظامی با ایران و همافزایی با پادشاهیهای خلیج فارس، دیگر نه صرفاً برای ایفای نقشِ کلاسیکِ یک میانجی، بلکه برای تثبیت حاکمیت ملی روسیه و ایجاد عمق استراتژیک در برابر ناتو انجام میشود. بنابراین، معماری امنیتی خاورمیانه نمیتواند صرفاً رویِ تواناییِ مسکو برای فرونشاندن تنشهای منطقهای حساب باز کند، چرا که خودِ روسیه اکنون یکی از اضلاعِ اصلی تغییر نظم جهانی است.
۳. فروپاشی رژیمهای کنترل تسلیحات و بنبست هستهای خاورمیانه
هیچ بحثی از معماری امنیتی در غرب آسیا بدون پرداختن به معمای سلاحهای کشتارجمعی کامل نیست. فصل ۲۶ با تمرکز بر پرونده هستهای ایران، بهخوبی نشان میدهد که فقدان یک توافق مؤثرِ دیپلماتیک (پس از فروپاشی برجام) تا چه اندازه میتواند وضعیت را در مرزِ یک جنگِ همهجانبه یا اشاعه زنجیرهای قرار دهد. اما برای درکِ عمق این خطر، باید تحلیلهای این فصل را با هشدارهای صریحِ ولادیمیر اورلوف و سرگئی سمیونوف (در فصل سوم) درباره آینده تاریکِ «پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای» (NPT) پیوند زد.
رژیم عدم اشاعه امروز درگیر یک بحران بیسابقه است. شکاف در میان پنج قدرت هستهای (تروئیکای غربی در برابر زوج روسیه-چین) عملاً کنفرانسهای بازنگری NPT را به میدان تسویهحسابهای سیاسی تبدیل کرده است. در این فضای مسموم، ایده دیرپای ایجاد «منطقه عاری از سلاحهای کشتارجمعی در خاورمیانه» (که در فصل ۱۱ کتاب بر آن تأکید شده) بیش از پیش به یک آرزوی دستنیافتنی شبیه شده است.
همانطور که اورلوف اشاره میکند، استفاده از عدم اشاعه بهعنوان ابزاری برای پیگیری جاهطلبیهای خودخواهانه (نظیر حملات نظامی غرب و اسرائیل به تأسیسات هستهای) پیامی خطرناک برای کشورهای آستانهای مخابره میکند: «تنها بازدارندگی سخت میتواند بقا را تضمین کند.» از منظر ایران، نظم منطقهمحور تنها زمانی معنا پیدا میکند که امنیت این کشور نیز به همان اندازه مشروع تلقی شود که امنیت همسایگانش. اما با توجه به انفعال نهادهای جهانی و فروپاشیِ کنترل تسلیحات، تضمینهایی که دولتها را قانع کند تا قابلیتهای دفاعی خود را محدود سازند، از کجا باید تأمین شود؟ کتاب اهداف هنجاری را بهخوبی صورتبندی کرده است، اما مسیر نهادی رسیدن به آن در یک جهانِ پساNPT مفقود است.
۴. چندجانبهگرایی و بریکس: راهحل یا تغییر شکلِ وابستگی؟
کتاب در توضیح مزایای چندقطبیشدن بسیار قویتر از تحلیل هزینهها و مخاطرات آن عمل کرده است. این مسئله در فصل ۲۰ (مصاحبه سرگئی ریابکوف درباره بریکس) بهوضوح دیده میشود. بریکس بیشک پدیدهای پیشگام و نمادی از اراده «اکثریت جهانی» برای رهایی از نهادهای غربی است. موفقیتهایی نظیر پیشبرد اقتصاد دیجیتال، دلارزدایی تدریجی و گسترش اعضا، جذابیت این بلوک را برای کشورهایی نظیر ایران، امارات، مصر و عربستان سعودی به اثبات رسانده است.
اما از منظر نقد راهبردی، نباید دچار خوشبینیِ افراطی شد. کاهش انحصار آمریکا، خودبهخود به خودمختاریِ کشورهای خاورمیانه منجر نمیشود. عضویت در بریکس یا سازمان همکاری شانگهای، فضای مانور دیپلماتیک و اقتصادیِ قابلتوجهی ایجاد میکند، اما نمیتواند جایگزین یک «پیمان امنیتیِ بومی» شود. همانطور که ترنین استدلال میکند، جهان در حال گذار به یک نظام چندمرکزی است؛ نظامی که در آن، کشورهای خاورمیانه همچنان تمایل دارند با بهرهگیری از رویکردهای تراکنشی (Transactional)، قدرتهای جهانی را در برابر یکدیگر بازی دهند. اما بحرانهایی نظیر اولتیماتومهای اقتصادی واشنگتن (دولت ترامپ) نشان داد که این بازیِ موازنه، تا چه حد شکننده است. بریکس میتواند یک «سپر اقتصاد سیاسی» باشد، اما برای فرونشاندن معماهای امنیتی در تنگه هرمز یا شامات، منطقه نیازمندِ سازوکارهایی است که تنها از درونِ خودِ خاورمیانه میتواند بجوشد.
نتیجهگیری: عبور از سراب تا واقعیتِ نهادسازی
مهمترین ارزش این مجموعهمقالات برای بحث امنیت غرب آسیا آن نیست که نسخهای شفابخش و پاسخهایی نهایی ارائه میدهد؛ بلکه در صورت خوانش انتقادی، تناقض مرکزی و دردناکِ نظم منطقه را با وضوحی بینظیر آشکار میسازد: کشورهای منطقه خواهان استقلالِ بیشتر و رهایی از چنگال هژمونیِ غرباند، اما هنوز برای مقابله با رقبای درونمنطقهایِ خود، به چتر حمایتی یا اتحاد با همان قدرتهای فرامنطقهای (چه آمریکا و چه قدرتهای اوراسیایی) نیازمندند.
ایران و روسیه توانستهاند در شکستن انحصار یکجانبهگراییِ غرب، گامهای موفقی بردارند و با حرکت به سوی نهادهایی چون بریکس، گزینههای جایگزینی خلق کنند. با این حال، باید پذیرفت که «امنیت منطقهمحور» زمانی شکل خواهد گرفت که دولتهای منطقه بتوانند بدون نیاز به وتوی یک ابرقدرت در شورای امنیت یا استقرار ناوگانهای بیگانه، قواعدی قابلپیشبینی برای همزیستی، راستیآزمایی، کنترل تسلیحات و مدیریت بحران ایجاد کنند.
از این منظر، عبارت «پس از هژمونی» را نباید یک دستاوردِ تکمیلشده و نقطه پایان دانست. افول ایالات متحده و دگردیسیِ راهبردیِ روسیه، صرفاً بستری را فراهم کرده است. مسئله دشوارتر در دهه پیشِ رو، ساختن نظمی است که در آن «خلأ هژمون»، به رقابت بیقاعده و اشاعه تسلیحات تبدیل نشود. این کتاب، مقدمهای عالی برای ورود به این مسیرِ دشوار است، اما نقشه راهِ عملیاتی آن، هنوز نیازمندِ واقعبینیِ تلخ و شجاعتِ سیاسی از سوی خودِ بازیگران غرب آسیاست.




محمدحسین معصومزاده
علی صالحیان 
